آینده روشن

بزرگی راگفتند:آینده بشرتاریک است. پاسخ داد: ولی وظیفه ماروشن است

آینده روشن

بزرگی راگفتند:آینده بشرتاریک است. پاسخ داد: ولی وظیفه ماروشن است

آینده روشن

تولید، نشر و بازنشر فرهنگ، مدیریت و طنز

بایگانی
۱۷
آذر

به بهانه نشست ادبی «قرن جلال» در کافه کتاب ماه‌بندان

 

راستش را بخواهید که حتماً می‌خواهید این روزها کمتر دست آدم به قلم می‌رود، بلکه بیشتر به سمت اسلحه و نارنجک و فتاح و عماد و اینها می‌رود. دست من هم از این خواسته دلش! تبعیت می‌کرد تا اینکه عصر یکشنبه گذشته رفتم روبروی سردر اصلی دانشگاه تهران، تا در نشست ادبی زیتون، صدویک‌سالگی جلال را با محمدحسین بدری جشن بخوانیم. اینجا باید دو چیز را توضیح بدهم: اول اینکه چرا مثل اینهایی که ادای ادبیات را درمی‌آورند و خودشان را کتابخوان جا می‌زنند و انگاری که با فردوسی و سعدی، زانو به زانو، نشست و برخاست کرده‌اند، همه را به اسم کوچک با پسوند «عزیز» یا پیشوند «آقا» صدا می‌کنند، نگفتم آقاجلال. چون خودِ جلال آل‌احمد در یک نشستی، وقتی صدایش کردند آقاجلال بیاید صحبت کند، آمد و گفت «آقا» آقام امیرالمؤمنین بود و بس! من جلال آل‌احمدم. این از این.

دوم اینکه چرا می‌گویم جشن بخوانیم. چون اینهایی که می روند چیزی را جشن بگیرند، با این قصد می‌روند که چیزی بدهند و چیزی بگیرند و اگر زرنگ باشند چیزی ندهند، ولی «چیزی» را حتماً بگیرند. اما من و بقیه دوستانی که در کافه کتاب ماه‌بندان بودند رفتیم که یک نفر را برای صدمین بار بخوانیم، با خوانش یک نفر دیگر که بهتر از ما آن «یک نفر» را خوانده بود و صدایش و لحن خواندنش و فراز و فرود کلماتش باعث می‌شد تا خوانشی جدید از جلال داشته باشیم و داشتیم. اینجوری شد که این بار هم به جای اسلحه، دستم به قلم رفت و این خوانش را که مدتها بود در فکرش بودم، قلمی کردم.

جلال آل احمد


طنز را اغلب مردم دنیا می‌شناسند و حتی می‌توانم با جرأت بگویم که آن را با شوخی و لودگی تمیز می‌دهند. حالا توقع دارید در ایران که معدن ادبیات است، تمیز ندهند؟ همین الان، جلوی هر بچه مدرسه‌رویی را بگیرید ضمن بیان چند تعریف کهن و نو از طنز، شاخص‌های طنز فاخر و طنز آبکی را برایتان مرور کرده، نظریه‌ای هم از خودش به آن اضافه می‌کند. با این تعریف کدام تعریف؟ جلال آل‌احمد یک نویسنده طنزپرداز درجه یک محسوب می‌شود در حد ابوالفضل زرویی نصرآباد در شعر. این «محسوب‌شدن» را هم می‌توان در آثارش دید، چون با خودش که سن من قد نمی‌دهد و احتمالاً سن شما هم نبوده‌ایم. آثار جلال آل‌احمد را به طور کلی می‌توان در پنج گروه طبقه‌بندی کرد:

الف- قصه و داستان

ب- خاطره، مشاهده و سفرنامه

ج- مقاله و یادداشت

د- ترجمه

هـ- بیانیه‌ها و نامه‌ها

گرچه در بیانیه‌ها و بیشتر حتی در نامه‌ها هم طنز مخصوص جلال دیده می‌شود و بیش از مجال این یادداشت، نمونه و مثال می‌توان پیداکرد، از این بخش می‌گذریم(بعداً می‌گویم چرا). ترجمه عزاداریهای نامشروع(۱۳۲۲) نوشته آیت‌اللّه سیدمحسن امین جبل‌عاملی، محمد آخرالزمان(۱۳۲۶) از بل کازانوا نویسنده فرانسوی، قمارباز(۱۳۲۷) از داستایوسکی، بیگانه(۱۳۲۸) و سوء‌تفاهم(۱۳۲۹) اثر آلبرکامو، دستهای آلوده(۱۳۳۱) از ژان پل سارتر، بازگشت از شوروی(۱۳۳۳) و مائده‌های زمینی(۱۳۳۴) نوشته آندره ژید، کرگدن(۱۳۴۵) و تشنگی و گشنگی از اوژن یونسکو و عبور از خط(۱۳۴۶) از یونگر که هریک نگاهی نقادانه و طبعاً طنزآمیز به موضوعات مبتلابه جامعه انسانی دارند را هم فعلاً کنار می‌گذاریم و می‌گذریم. می‌ماند مقاله و یادداشت که باور کنید از آنها هم طنز در میاورم و نشانتان می‌دهم انگار که مین از توی خاک(هنوز دلِ دستم در وضعیت فاتح است). یا اصلاً خودتان می‌توانید بروید و بخوانید و با چشم خودتان ببینید و اصلاً مگر می‌شود غرب‌زدگی(۱۳۴۱)، کارنامه سه‌ساله(۱۳۴۱)، ارزیابی شتابزده(۱۳۴۲)، یک چاه و دو چاله(۱۳۵۶) و در خدمت و خیانت روشنفکران(۱۳۵۶) را بدون قلم و کلمه طنزآلود جلال آل‌احمد، اینقدر مؤثر تصور کرد؟ تا جایی که هنوز هم دارد فحش می‌خورد از این جماعت کوته‌بین و کوتوله و غرب لیس.

اما فعلاً از این بخش هم می‌گذریم تا برسیم به خاطره و مشاهده و سفرنامه. گرچه خاطره و سفرنامه هم مشاهده هستند درواقع و فقط نوع بیانشان فرق می‌کند، از اینها هم می‌گذریم چون خواننده فرهیخته دارم هندوانه زیر بغلتان می‌گذارم خود به خوبی می‌داند که بیان آنچه جلال آل‌احمد در اورازان و تات‌نشین‌های بلوک زهرا و جزیره خارک و حتی در همین محله سیدنصرالدین تهران می‌دید، در آن خفقان ساواک و روشنفکری غرب لیس، کاری تقریباً غیرممکن بود نه اینکه فقط خطرناک باشد چه رسد به اینکه نقد هم رویش باشد. لذا بدون زبان طنز و اشاره، کجا می‌توانست بگوید آنچه بر ایران و ایرانی در ‌آن «مشت‌ نمونه خروار» می‌گذشت.

برای سفرهای دیگر و بیرون از ایران هم همینطور بود اما از وجهی دیگر. الان که الان است و سال بیست بیست و چهار میلادی و هر یک آدمی، دوتا گوشی هوشمند و نیمه هوشمند را شب و روز لمس می‌کند، کی جرأت دارد بگوید در خارج از مرزهای ایران خبری نیست یا حداقل آن خبری که می گویند هست، نیست. چنان مثل مار بوآ دورش چنبره می‌زنند و فشارش می‌دهند که آنچه از طفولیت خورده است را با سودش بالا بیاورد. لذا تأیید می‌فرمایید که سفرنامه‌ها و مشاهده‌های خارج از کشور جلال هم به همان زبان اشاره بیان شده و بعضی جاها هم عمداً عریان، که طنز چیست جز اشاره‌ای و عریانی. کتاب‌های سفر روس، سفر آمریکا و سفر اروپا(که هنوز چاپ نشده است انگار) جزء همین گروهند.

 

 

جلال در سفر به ولایت عزرائیل هم صاف توی چشم «بزرگ ارتشتاران» نگاه کرده و گفته چه و چه می‌خوری که رژیم صهیونیستی را به رسمیت می‌شناسی و با این قاتل و کودک‌کش بالفطره، مراوده اقتصادی و سیاسی و غیره‌ای داری. چنانکه در خسی در میقات، توی چشم روحانی‌های آن دوره و پدرش، نگاه می‌کند و می‌گوید که چقدر از وظیفه‌شان در جهاد تبیین دین و شناساندن اسلام واقعی به مردم، کم گذاشته‌اند و چقدر کاش شبیه سیدروح‌اللّه بودند.

و اما می‌رسیم به داستان‌های کوتاه و نیمه‌بلند جلال آل‌احمد که به دلیل ضیق وقت! مروری کلی بر آنها داریم(سردبیر می‌گوید مگر به قبلی‌ها مروری جزئی داشتی؟ که محلش نمی‌گذارم). دید و بازدید(۱۳۲۴)، برخی مسائل و معضلات رفتار اجتماعی و سنت‌های غلط و دگرگونه‌شده را به نقد می‌کشد که البته اندکی خام است. سه‌تار(۱۳۲۷) تلاش اکثریت مردم ایران را برای حفظ فرهنگ در عین فقر مادی و انتقال سینه به سینه آن در هجوم لذت‌جویی و لاابالی‌گری غرب و نظام حاکم نشان می‌دهد. جلال در سه‌تار و زن زیادی(۱۳۳۱) که هر دو از طنزی تلخ بهره می‌برند، به درستی دو مقوله مهم و تأثیرگذار را که آن زمان رو به نابودی و فساد بُرده می‌شد، هدف گرفته‌است: سنت و زن.

جلال آل‌احمد سرگذشت کندوها(۱۳۳۷) را با «یکی بود یکی نبود» آغاز کرده و بیش از هرچیز کار حزبی و تشکیلات دستوری و وابسته را به نقد کشیده و قطعاً نظری بر فعالیت خود در حزب توده و انشعاب پس از آن داشته است، چه وابستگی به دستگاه حاکمه شاهی باشد و چه جیره‌خواری روس و انگلیس.

و اما در مدیرمدرسه(۱۳۳۷)، آل احمد دوباره به فرهنگ باز می‌گردد و ریشه‌های آن فساد و فقر را در آموزش و پرورش می‌جوید و نه فقط در نظام آموزش و پرورش رسمی کشور، که ولنگار بود و با کمی ارفاق، کج و معوج و خنده دار، بلکه در وضعیت کلی آموزش و انتقال فرهنگ در خانواده‌های ایرانی که سلول اولیه آموزش و تربیت بودند و هستند نیز. جلال خودش را اولین بار اینجا بی هیچ اشاره و استعاره‌ای وارد داستان می‌کند و به جای دانای کل، در قالب شاهدعینی شهادت می‌دهد: آنچه می‌گویم و بیشتر از آن را خودم دیده‌ام و لمس کرده‌ام و باورکنید.

جلال آل احمد

 

نون والقلم(۱۳۴۰) نقدی تاریخی است درباره دوره صفویه و نفرین زمین(۱۳۴۶)، نقد نمایش اصلاحات ارضی و اصل ۴ ترومن که برای تحمیق بیشتر مردم ایران راه افتاده بود و در نهایت چهل طوطی(۱۳۵۱) که تلاشی است با مشارکت همسرش سیمین دانشور تا آنچه قبلا در فرهنگ و انتقال آن به نسل جدید به طنز کشیده بود را خود بیازماید. مجموعه شش داستان کوتاه قدیمی از کتاب طوطی‌نامه که با قلم جلال و به زبان جدید نوشته شده است. البته سنگی برگوری هم هست که بیشتر روایتی است درددل گونه تا داستان.

طنز تلخ و در برخی موارد طنز سیاه موجود در آثار جلال، بی‌شک بازتاب تلخی و سیاهی دوره‌ای است که جلال در آن می‌زیست و به نوعی، تجربه زیسته یک نویسنده ایرانی دلسوز و متعهد است که هیچگاه از ریشه‌های دینی خود جدا نشد و همچنان که بندنجات اسلام واقعی را به کمر داشت، گرچه گاهی دور و گاهی نزدیک، اما همواره در دایره یک ایرانی مسلمان گام برداشت.


منتشر شده در سایت راه راه طنز

  • بهزاد توفیق فر
۲۹
مرداد

امروزه گرفتن مخاطب(Follower) از الزامات هر رسانه‌ای است(مارشال مک لوهان، 1825). و هر رسانه‌ای سعی دارد تا با گرفتن مخاطب بیشتر، رسانه خود را در میان رسانه‌های دیگر، رسانه‌ی‌ تـر جلوه دهد(مارشال، 1825). همین امر، رسانه‌های امروزی را به سوی افزایش مخاطب با استفاده از سلبریتی‌ها و چهره‌های مشهور سوق می‌دهد(مک، 1825) و الزاماً به سوی چیزهای دیگر سوق نمی‌دهد(1825). چنانچه پیش از این نیز پسرکان روزنامه‌فروش با فریادزدن نام جنایتکاران، متجاوزان و دزدان کلان، سعی در افزایش مشتریان خود داشتند(لوهان، 1825). این رویه که در این مقاله از درست یا غلط بودن و همچنین از جنبه‌های بی‌اهمیت اخلاقی آن چشم پوشی کرده‌ایم، سالها بعد و با آغاز به کار تلویزیون، خود را بیش از پیش جلوه‌گر ساخته و هر آنچه پیش از آن و از سوفسطائیان یونان باستان تا سینمای برادران لومیر نشان نداده بود را یکجا نشان داد(مار، 1825). البته (شال، 1825) صاحب‌نظران زیادی در حوزه رسانه و حتی در حوزه‌های مرتبط با رسانه مانند تره‌بار، خشکبار، گل‌بار، تیربار و سربار، بر سر قیمت جذب مخاطب و هزینه‌های آن برای رسانه با یکدیگر مباحثه کرده، به چالش پرداخته‌اند(لو، 1825) اما همگی در یک نتیجه متفق‌القول بوده‌اند و هستند که گرچه جذب مخاطب به هرقیمتی باید صورت پذیرد (هان، 1825) اما چون رسانه هم باید نان بخورد لذا مخاطب باید هزینه جذب خود را به رسانه، بپردازد(همان). «یورگن هابرماست» در کتاب «چه کسی مخاطب مرا قورت داد» در تأیید این نظریه آورده: هر رسانه‌ای برای توسعه خود باید مانند گراز به ارزشهای انسانی حمله‌ور شود و از آغشته شدن به ... خود نهراسد در عین حال هر ذلت و رذیلت حیوانی را برای جذب مخاطب برخود هموار سازد (Az Mast ke bar Mast,1825).

گذشته از این، نکته بی‌اهمیتی که در ابتدای توسعه فعالیت رسانه‌ها ممکن است اندکی آنها را درگیر خود نموده، از سرعت توسعه آنها بکاهد؛ همین ارزشهای انسانی است(Jackie Chan,1825) که برخی متفکرین اغلب شرقی و تندرو، آن را به اشتباه، ملاک و معیار پیشرفت توأمان رسانه و مخاطب می‌دانند و این در حالی است که برخی از آنها پارا فراتر نهاده، رسانه را در آموزش و پرورش و هدایت انسانها به سوی کمال بشری، مسئول می‌دانند(یعنی چه واقعاً؟!). بدیهی است که متفکران رسانه غربی، خصوصاً پدر و مادر و عمه (Aunt) و بقیه فک و فامیل رسانه‌های نو، در تئوری، با رد این نظریه متفکرین شرقی و در عمل، با ساقط کردن ماهواره‌ها و تحریم رسانه‌های این طرفی، ثابت کردند این نظریه انسانی رسانه، خیلی بی‌مزه و بی‌معنی است و نظریه خودشان و افرادی چون مارشال مک لوهان خیلی هم درست و کاربردی و علمی است (مُرداک، 1825). در پایان نقل جمله معروف نظریه‌پرداز معروف رسانه، معروف به بادی‌بیلدینگ رسانه، سناتور آرنولد شوارتزینگر خالی از لطف نیست. وی در پشت صحنه یکی از فیلمهایش خطاب به کارگردان فیلم گفت: دنده مخاطب نرم(همان).


  • بهزاد توفیق فر
۱۵
مرداد

نگاهی به جایگاه و نقش طنز در جبهه‌های جنگ

 

طنز، در میان ایرانیان همواره چون عصای موسی بوده که «هِیَ عَصَایَ أَتَوَکَّأُ عَلَیْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَىٰ غَنَمِی وَلِیَ فِیهَا مَآرِبُ أُخْرَىٰ»(طه ۱۸) و خصوصیت متمایزکننده آن با جایگاه و کاربرد طنز در میان سایر ملل کهن، همان «مَآرِبُ أُخْرَىٰ» است. زیرا اولین و شاخص‌ترین کاربرد طنز، جلب و تمرکز توجه عمومی به نقطه‌ای یا ایرادی یا عدم تناسبی است که بنیان انسانیت یا جامعه انسانی را تهدید و تحدید می‌کند؛ اما بیش از این کاربرد، طنز برای ایرانیان استفاده‌های دیگری داشته است. این استفاده‌های دیگر، خصوصاً پس از ورود ادبیات عرب به ایران و جهش رو به کمال ادبیات پارسی با تکیه بر آن، بیش از پیش گستردگی و نمو یافت. یکی از این کاربردها نجات تاریخ از دست تاریخ‌نویسان درباری و فشار شاهان و حاکمان و صاحبان زر و زور بوده است. بیان حکایات و اشعار طنزآمیز که لایه پنهان ثبت تاریخ و افشای نقش افراد و جریانات تأثیرگذار هر دوره را با خود به قرن‌های آینده می‌برد، یکی از «استفاده‌های دیگر»ی است که ایرانیان از طنز می‌بُرده‌اند.

 

انتقال تجربه و فرهنگ به نسل آینده، آموزش احکام و مهارت‌های زندگی به جوانان، اصلاح رفتارهای غلط اجتماعی و خرافی و بسیاری دیگر از کاربردهایی که ایرانیان از طنز می‌بُرده‌اند نیز مؤید همین مطلب است. صدالبته «استفاده‌های دیگر» طنز نزد ایرانیان در این نوشته محدود نمی‌گنجد و ما نیز قصد بیان همه آنها را نداریم؛ اما نکته‌ای که منظور نگارنده این سطور است، اینکه علاوه بر همه استفاده‌هایی که برای عصای موسی توسط ایرانیان برشمردیم، هر جا که دشمن از پشت سر در تعاقب بوده و نیل خروشان در مقابل، راه را سد نموده، ایرانیان با عصای طنز راهی از میان نیل برای خود گشوده‌اند و پیش رفته‌اند. نمونه بارز این راهگشایی را می‌توان در هشت سال دفاع ‌مقدس دید.

 

مرحوم کیومرث صابری‌فومنی در دو کلمه حرف حساب که در همان سال‌های دفاع‌ مقدس، ستون ثابتی در روزنامه اطلاعات داشت می‌گوید: «من در مقام طنزنویس، به اصطلاح بچه‌های جبهه، تخریب‌چی هستم؛ اما در این تخریب هم، قصد حمایت و تأیید خوبی‌ها را دارم. یعنی با این هدف می‌نویسم.» گزیده دو کلمه حرف حساب گل آقا / سروش تهران ۱۳۷۰ چاپ دوم این همانی مورد استفاده «گل‌آقا»، مؤید حضور پررنگ طنز در جبهه و ارتباط دو سویه ادبیات شهر و جبهه از مدخل طنز است. طنز در جبهه‌های دفاع‌مقدس به گواهی خاطرات، کتاب‌ها و مقالات منتشر شده پس از آن، بسیار بیش از شهر و خلوت نشست‌های ادبی به کار می‌آمده است. کتاب‌هایی مثل: «فرهنگ جبهه» در سه جلد شوخ طبعی‌ها، پاتک تدارکاتی، جنگ دوست‌داشتنی، چشم‌های خردلی و بسیاری نوشته‌های داوود امیریان، اکبر صحرایی و دیگر نویسندگانی که اغلب، خودشان در صحنه‌های دفاع‌مقدس حضور داشتند و راوی طنازی جهادگران ایران اسلامی هستند.

 

شاید سوال این باشد که طنز و خنده را به جبهه وجنگ و خون چه‌کار؟ و اگر بخواهیم به صورت خلاصه به این سوال پاسخ دهیم، باید به موارد زیر اشاره کنیم. پیش از آن، باید یادآور شد که این موارد چه طنز مبتنی بر موقعیت بوده باشند و چه موقعیت طنزآمیز، غالباً ساخته و پرداخته خودِ رزمندگان و حاصل ذوق و معرفت آنها بوده است و چه بسا هنرمندانی که برای ارائه محتوای طنز در قالب‌های مختلف هنری در جبهه‌ها حضور می‌یافتند؛ اما داشته خویش بازنهاده و به کسب آنچه خلاقیت و ذوق رزمندگان خالقش بود، می‌پرداختند.

 

شرایط نابرابر جنگ، چه از نظر امکانات و لوازم فنی و چه نیروی انسانی و شرایط محیطی، حفظ و ارتقای روحیه رزمندگان را دشوار و اغلب ناممکن می‌نمود. روحیه طنزپرداز ایرانیان و استفاده از طنز، بیش از هر عامل دیگری، به حفظ و ارتقای روحیه رزمندگان و گذر از بحران کمبودها کمک می‌کرد. کمبودهای موادغذایی، لباس، ملزومات پزشکی و که شاید یک هزارم آنها در شرایط عادی، حرکت را از انسان سلب و او را متوقف کند. حفظ روحیه خانواده‌ها در پشت جبهه و تقویت قوای روحی آنها برای پشتیبانی رزمندگان را نیز می‌توان از کارکردهای طنز برشمرد.

 

حضور رزمندگان از اقوام، نژاد و فرهنگ‌های مختلف ایرانی (حتی افغانستانی) در کنار هم و به اجبار جنگ، بدون آنکه فرصت و امکان کسب آشنایی‌ها و آمادگی‌های لازم را برای این برخورد و همزیستی فرهنگی داشته باشند، می‌توانست عامل بروز بسیاری ناهنجاری‌ها و درگیری‌ها شود. گرچه کلیت این مشکل، با وجود هدف مقدس واحد و نگاه همه رزمندگان به ولایت، فرصت بروز و ظهور نمی‌یافت؛ اما مسائل کوچک و خرده مشکلات فرهنگی، همواره می‌توانست باعث بروز مشکل و مانع حرکت جهادی رزمندگان شود که بخش اعظم آن به مدد طنز و نگاه طنازانه، از بین می‌رفت یا حل می‌شد.

 

انسان هرچه بزرگ و قوی‌دل باشد باز هم خصوصیات ذاتی انسانی، وی را از ترس‌ها و کمبودها برحذر می‌دارد و دلش را در مواجهه با مرگ و نظایر آن می‌لرزاند؛ اما یکی از قوی‌ترین و مؤثرترین ابزارهای مقابله با این ترس‌ها و نگرانی‌ها و گذر از آنها بدون اثرپذیری منفی، استفاده از طنز است. به سخره گرفتن مرگ و ترس و به خنده گذشتن از کمبودها، هنری بود که جهادگران مسلمان هشت سال دفاع ‌مقدس از آن بهره بردند. در روزهایی که دشمن، به پشتوانه دنیایی از پول و تسلیحات، پاسخ یک گلوله تفنگ را با بارانی از موشک و خمپاره می‌داد و ما حتی سیم‌خاردار برای راه‌بند نداشتیم.

 

یکی از تفاوت‌های اصلی و مهم دفاع ‌مقدس با دیگر جنگ‌های بزرگ و کوچک جهان، آن بود که رزمندگان فقط به فکر جنگیدن با دشمن متجاوز و راندن او از خاک وطن نبودند، بلکه از فرصت با هم بودن و نزدیکی به انسان‌های وارسته‌ای که به زودی پر می‌کشیدند، استفاده میکردند و به ارتقای عقیدتی و دینی خویش و یکدیگر می‌پرداختند و چه ابزاری برای آموزش فوری، مؤثر، ماندگار و کم‌هزینه، بهتر از طنز؟ آموزش احکام، اصول عقیدتی و معرفی الگوهای دینی برای زندگی بهتر و خدایی‌تر، همچنین اصلاح رفتارهای غلط و رفع شائبه‌ها و شبهه‌های ذهنی و عملکردی، با زبان طنز ممکن می‌گردید. این رویکرد که در قالب امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر تعریف و پی گرفته می‌شد، برای هم‌رزمان و هم‌سنگران از جنس طنز و فکاهه و لطیفه و برای مسئولین و مقامات کشوری و لشکری، گاه با هجو و هزل، دنبال می‌شد.

 

تحقیر دشمن بیرونی و درونی، کوچک شماردن مکر ابلیس و شیطان بزرگ و حتی دشمن بعثی که در مقابل بود، از بزرگترین کاربردهای طنز در جبهه‌های دفاع ‌مقدس بود. حرکتی هوشمندانه و مؤثر، که هم‌زمان علاوه بر بالا بردن روحیه و انگیزه جبهه خودی، روحیه دشمن را تضعیف می‌کرد و امید او را به شکسته ‌شدن جبهه‌ها به سبب کمبودها و ناملایمات، به ناامیدی تبدیل می‌نمود. حرکتی که امید را با «لبخند بزن بسیجی» حق راهیان سه راه شهادت می‌دانست. برای نمونه، بد نیست این روایت را از کتاب پاتک تدارکاتی نوشته مجتبی سلطانی بخوانید:

 

«سپیده‌دم بود که دیدم کسی کلید به در انداخت و آهسته وارد شد. دیدم احمد است که با سروچشم مجروح، پاورچین پاورچین خودش را به اتاق رساند. گفتم خیر است ان‌شاء‌الله. چی شده؟ جاخورد. کمی مکث کرد و گفت: هیچی نیست مادر، پشه رفته بود تو چشمم، درش آوردن. لامپ را روشن کردم. دیدم ترکش‌ها جای سالم برای سرش نگذاشته‌اند. یکی از ترکش‌ها هم به چشمش خورده بود. اشک در چشمانم جمع شد. با این وجود خودم را کنترل کردم و گفتم: خدا این پشه‌ها رو لعنت کنه، عجب بلایی سرت آوردن، یادت باشه مادر از این به بعد با خودت پشه‌بند ببری» مجتبی سلطانی ۱۳۸۴ پاتک تدارکاتی قم نشر مجنون ص۴۳

 

منتشرشده در فصلنامه کتاب شیرازه

  • بهزاد توفیق فر
۱۴
مرداد

اصل سانسور، ممیزی، بازبینی، نظارت بر محتوا و یا هر لفظ دیگری که ناظر بر کنترل محتوای محصولات فرهنگی که ذاتاً با افکار عمومی و فرهنگ جامعه سروکار دارند، هم عقلانی است و هم جهانشمول. در این که عقلانی است شکی نیست. چنانچه هر انسان عاقلی اذعان دارد که نظارت بر موادغذایی، وسایل نقلیه، لوازم مورد استفاده انسان امری ضروری است، نظارت بر محتوای مؤثر بر روح و جان انسان نیز عاقلانه و ضروری است. برای مثال، بر تولید و فروش کلید برق، نظارت می‌شود تا انسان استفاده‌کننده را برق نگیرد و در عین حال، در مصرف برق صرفه‌جویی شود و از آتش‌سوزی و ایراد خسارت‌های جانی و مالی دیگر نیز خودداری شود، یعنی «کالای فرهنگی» کمتر از یک لامپ، نیاز به نظارت دارد؟

بدیهی است، این نظارت بر محتوا، گذشته از اینکه بر چه مبنا و با کدام خط‌کش انجام می‌پذیرد، تنها مسائل اخلاقی و عقیدتی را شامل نمی‌شود و موارد سیاسی، اجتماعی و ملی را نیز در بر می‌گیرد. تا جایی که در برخی کشورهای اروپایی و آمریکایی، پیش از این ممیزی سختگیرانه‌ای بر محتوای ضداخلاقی اعمال می‌شد که این ممیزی‌ها کم‌کم رنگ باخت و با صدور رده‌بندی سنی، برای محصولات فرهنگی تقریباً از بین رفت؛ اما همچنان ممیزی‌های سیاسی و ملی، حتی سختگیرانه‌تر از قبل بر جای مانده و بعضاً با داغ و درفش اعمال می‌شود. که قصد نداریم درباره آن نیز در این نوشتار گفت‌وگو کنیم و خواننده پژوهنده را به منابع قابل توجهی که در این زمینه وجود دارد ارجاع می‌دهیم. فقط یادآوری می‌کنیم که نام سانسور یا ممیزی از آنجا با عقبه ذهنی منفی متبادر می‌گردد که دولت‌های دیکتاتور که قریب به اتفاق آنها شاهنشاهی نیز بودند، با ممیزی تنگ نظرانه و غیرمتعهد به اخلاق یا فرهنگ، فقط محصولاتی را اجازه نشر می‌دادند که بیانگر و تقدیسگر نظرات آنها باشد و این تنگ نظری تا جایی پیش رفت که اغلب، تنها تولیدات اعضای همان دیکتاتوری اجازه انتشار در جامعه یافت و لاغیر. برای مثال می‌توان از ائتلاف ملی علیه سانسور [۱] در آمریکا و سانسور کتاب‌هایی با موضوع هولوکاست یا زندگینامه جاسوسان در انگلیس، فرانسه و آلمان نام برد. در ایران نیز، مثال‌های فراوانی از این دیکتاتوری را می‌توان در دوره پهلوی‌ها، به‌خصوص در سالهای ۱۳۰۵ تا ۱۳۲۰ و سال‌های ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ یافت.

گذشته از اینها، دو روش کلی برای ممیزی و نظارت بر محتوای کتاب وجود دارد: نظارت پیش از انتشار و نظارت پس از انتشار. در اغلب کشورهای اروپایی و آمریکایی و همچنین کشورهایی که به نوعی تابع یکی از این کشورها هستند، نظارت بر محتوا پس از انتشار، قانونی است. بدین معنا که ناشر مجاز، کتاب را بررسی و آن را با شرایط تجاری خود به چاپ می‌رساند. پس از چاپ، یک یا چند نسخه از کتاب چاپ شده برای ممیزی به نهادهای قانونی تحویل داده می‌شود. در این مرحله، درصورتی که نهاد ممیز، با انتشار کتاب مخالفتی نداشته باشد، کتاب، روانه بازار می‌شود. اگر محتوای کتاب نیاز به اصلاح یا حذف داشته باشد، ناشر باید با سوزاندن کامل کتاب یا سانسور فیزیکی چاپ رنگ مشکی یا روش‌های دیگر کتاب را اصلاح و سپس دوباره منتشر نماید؛ اما اگر ممیز قانونی، در کل، کتاب را غیرقابل انتشار و در ضدیت با یکی از شاخص‌های خود بداند، از مؤلف، ناشر و بقیه دست اندرکاران کتاب به دادگاه مربوط شکایت می‌نماید و دادگاه مربوط، حکم به جمع‌آوری و امحاء ناشر و منشور می‌دهد! جریمه‌های سنگین، خسارت هنگفت ناشر، ایجاد سوء سابقه برای ناشر و نویسنده و بسیاری تبعات منفی دیگر، از عواقب این نوع ممیزی است. گرچه در سال‌های اخیر و از آنجا که این دولت‌ها نیز نتوانسته‌اند آنگونه که باید و شاید از توزیع قاچاق کتاب ممنوعه و در ادامه از اثرگذاری آن جلوگیری کنند، ممیزی کتاب را به صورت غیررسمی به قبل از انتشار آن منتقل کرده و ناشر را ملزم نموده‌اند تا پیش از صفحه‌آرایی، نسخه‌ای از کتاب را برای بازبینی و ممیزی در اختیار سازمان یا شورای قانونی مرتبط قراردهد.

روش کلی دوم برای نظارت بر محتوای کتاب، نظارت پیش از انتشار است که معقول‌تر و موجب پیشگیری از خسارت ناشر و صرفه‌جویی در وقت و هزینه‌های دولت و ناشر و مؤلف می‌گردد. این نظارت در کشورمان، بر اساس اهداف، سیاست‌ها و ضوابط نشر کتاب، مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی انجام می‌پذیرد.

همه آنچه گفته شد، تنها برای تقریب ذهن خواننده این سطور به موضوع بود. اما سوال اصلی که نویسنده این یادداشت در پی آن است، نحوه اِعمال این شاخص‌ها و ضوابط بر کتاب‌های طنز است. سوالی که ظاهراً هم پرسش و هم پاسخ آن آسان می‌نماید. برای آنکه درک درست‌تری از سوال مذکور داشته باشیم، به این سوال پاسخ بدهید. لازم به ذکر است که این سوال فقط برای راهنمایی مخاطب ارجمند این یادداشت طراحی شده و ارزش دیگری نه در کنکور و نه در هیچ آزمون جامعی ندارد.

سؤال: فرض کنید مریضی با بیماری قلبی روی تخت اتاق عمل است. آیا از جراح چشم که تازه انجام عملش را در اتاق کناری به پایان رسانده خواهش می‌کنید تا قلب این مریض را عمل کند؟

الف) حالا که لباس پوشیده و سرِ پاست، چرا که نه؟

ب) فقط بازکردن سینه بیمار را به او می‌سپاریم.

ج) اگر مریض مشکلی نداشته باشد، ما هم مشکلی نداریم.

د) به هیچ عنوان. مریض را پزشک متخصص قلب باید عمل کند.

درست است که طنز در الگوهای دیویی یا کنگره یا سایر شیوه‌نامه‌های رده‌بندی کتابخانه‌ای، زیرگروه ادبیات دسته‌بندی می‌شود و کتاب طنز را می‌توان جزء کتاب‌های ادبیات دانست؛ اما باید توجه داشت که کتاب طنز، از آنجا که منشأ و جلوه‌های هنر را ایجاباً و اثرگذاری و شمول سیاست و علوم اجتماعی را نتیجتاً با خود دارد، حتماً باید به صورت مستقل و توسط کارشناس کتاب طنز، بررسی  و احیاناً ممیزی شود. عبور دادن کتاب طنز از غربال ادبیات یا شاخه های دیگر کتاب [۲] علاوه بر تبعات مالی و اجتماعی که برای ناشر، نویسنده و مخاطبان طنز می‌آفریند؛ اثرات سوء و غیرقابل جبرانی نیز بر ذائقه فرهنگی جامعه و آینده طنز و نقد، خواهدداشت.

 

[۱] NCAC: National coalition against censorship

[۲] بعضاً دیده شده که کتاب جدی درباره طنز توسط کارشناس ادبیات، کتاب «تاریخ طنز» توسط کارشناس تاریخ، کتاب شعر طنز توسط کارشناس شعر و کتاب داستان طنز، توسط کارشناس داستان و رمان، بررسی شده‌اند!

 

 

 

 

منتشرشده در: فصلنامه شیرازه کتاب

 

  • بهزاد توفیق فر
۱۴
مرداد

جوحی یا ملانصرالدین یا خوجا یا یکی از همین شخصیت‌هایی که کار طنز می‌کرده‌اند، به کنار دجله آمد. جمعی روشندل دید که می‌خواستند از آب بگذرند. گفت: چه می شود شما را که اینجا جمع آمده‌اید؟

گفتند: می‌خواهیم از آب بگذریم.

گفت: اگر من راهنمای شما شوم، مرا چه دهید؟

گفتند: هر سَری ده جوز [گردو] دهیم.

گفت: همه دست در میان یکدیگر زنید تا من شما را از گذرگاهی نیکو بگذرانم.

پس دست پیش‌روی ایشان گرفت و به آب درآمد. چون به تندی آب رسید، کوری را آب برد. فریاد کردند که: ای راهنما! یکی از یاران ما را آب برد.

گفت: دریغ از ده جوز من!

در این سخن بودند که دیگری را آب برد. فریاد برآوردند که دیگری را هم آب برد.

گفت: دریغ از بیست جوز من!

ناگاه دیگری را آب از جا کند. فریاد زدند.

گفت: دریغ از سی جوز من!

به یک بار فریاد برآوردند که ای جاهل! این چه سخن است که تو می‌گویی و این چه راه است که تو می‌پویی؟ به راهی درافتادی که همه را به آب دادی!

گفت: شما را چه می‌شود؟ زیان، مرا افتاده است که به هر یکی از شما که کم می‌شود، ده جوز از دستم می‌رود و با وجود این زیان، هیچ نمی‌گویم. شما چه فریاد دارید؟ [۱]

جدی نوشتن درباره طنز کمی سخت است. قبلاً هم سخت بوده و اصلاً ربطی به دولت و رژیم و نظام و عقیده ندارد. همیشه سخت بوده. برای همین هم هست که آثار جدی درباره طنز خیلی کم است. اینکه می‌گویم آثار جدی، منظورم هم جدی است و هم جدی! یعنی هم آثاری که به زبان طنز نباشند (جـِـد باشند) و هم آثاری که جدی باشند، یعنی بتوان آنها را جدی گرفت و جلدشان به محتوایشان بیارزد. تازه همین تفکیک آثار به جدی و طنز هم خودش ماجرایی است. چون واقعیتش را بخواهید، متضاد طنز، «جدّ» است (به تشدید دال)، نه جدی. چون خودِ طنز هم خودش خیلی هم جدی است و اصلاً هم شوخی ندارد. کجا بودیم؟ آهان! به هرحال آثار غیرطنز درباره طنز خیلی کم است و آنهایی هم که هستند آنطور که باید و شاید درباره طنز صحبت نکرده‌اند. که دلایل بسیاری می تواند داشته باشد و چندتایش را که به نظرم می‌رسد اینجا می‌گویم. شما هم اگر چیزی به نظرتان رسید، بگویید. این به آن در! و همین اوایل ابتدای! نوشته بگویم که کتاب‌های جدی درباره طنز به چند گروه تقسیم می‌شوند که این تقسیم‌بندی کاملاً دل‌بخواهی نویسنده است و به گیرنده‌های خود دست نزنید.

۱) کتاب‌هایی که از دریچه یک علم دیگر به طنز نگریسته‌اند، مانند فلسفه طنز، حکمت طنز، روانشناسی طنز، فیزیک طنز، شیمی طنز، ریخت‌شناسی طنز، واکاوی طنز، آش طنز و اینهای طنز. این کتاب‌ها اغلب توسط استادی یا دانشمندی یا کمِ‌کم‌اش فوق‌لیسانسی چیزی نوشته شده‌اند و تا بیایند تعاریف واژه‌های تخصصی خودشان را از این منبع و آن مقاله بیاورند و بعد هم واژگان طنز و هزل و هجو و طعنه و کنایه و لطیفه و نیشخند و نوشخند و استهزاء و بعدتر هم تضاد و تناقض و ارسال‌المثل را از نگاه عباده بن مخنث بصری و عنصرالمعالی قابوس بن وُشْمْگیر شرح و تفسیر کنند، چهارصد صفحه کتاب پُر شده و کار به جلد دوم حواله می‌شود. برخی نیز که از این مرحله سرافراز بیرون آمده‌اند، به بیان چند مثال از کارهای طنز بسنده کرده‌اند و چه جانی می‌دهد اینجور کتاب‌ها برای نقل مثال‌های مثبت هجده و هجویات و آثار منتشرنشده و «نسخه کامل».  مثل مقدمه‌ای بر طنز و شوخ طبعی در ایران اثر دکتر علی اصغر حلبی (۱۳۶۴)، تاریخ طنز و شوخ طبعی در ایران و جهان اسلام تا روزگار عبید زاکانی از همین نویسنده (۱۳۹۸) یا طنز و طنزپردازی در ایران نوشته حسین بهزادی. این کتاب‌ها را یک نگاهی کرده، پس آنگاه کنار گذاشته‌ایم و لازم هم نیست بگویم چرا.

۲ (کتاب‌هایی که از کتاب‌های طنز، برِ خویش را گـُزیده‌اند. یعنی آنچه خودشان دوست داشته‌اند را جدا کرده‌اند و یکجا به اسم خودشان آورده‌اند. حتی درباره قرآن و احادیث هم بعضی‌ها این کار را کرده‌اند که البته بعضی مواقع خوب و مفید هم هست؛ اما ما این گونه را هم ندیده گرفتیم. اصولاً هم عضویت این گونه کتاب‌ها در گروه کتاب‌های جدی، خیلی جدی نیست. چون خودشان طنز هستند و دارند یک یا چند موضوع دیگر را نمدمالی می‌کنند. به اینها هم کاری نداریم.

۳ (نوشته‌هایی که فقط درباره افراد است و اینکه چطوری می‌خورده‌اند و می‌پوشیده‌اند و می‌‌رفته‌اند و می‌آمده‌اند. از قضای روزگار یکی یا چندتای این افراد هم طنزپرداز از آب در آمده‌اند و خوش به‌حال گردآورنده یا تذکره‌نویس شده است. این کتاب‌ها چیزی به دانش و نگاه ما به طنز نمی‌افزایند و چه بسا اغلب اینها، به بهانه گفتن از طناز محترم چون چیزی از زندگی و سبک و کارش نمی‌دانسته‌اند و پژوهش هم خداوکیلی سخت است و بی درآمد! لذا اسم «کتابٌ علیه» را گفته‌اند و برگزیده کارهایش را آورده‌اند و همانچه که در بند دو گفته شد. ناگفته نماند معدود کتاب‌هایی در این گونه هستند که به طنزپرداز، از این جهت که طنزپرداز است پرداخته‌اند و بر همین محور، بقیه زندگی و سبک و کارش را هم واکاویده‌اند. اینها خوبند؛ ولی آنقدر کم‌اند که می‌شود گفت نیستند، مثل کتابی که مرحوم عمران صلاحی درباره طنزپردازان امروز ایران درآورده یا کتابی که ابوالقاسم صادقی منتشر کرده است.

۴(مکتوباتی که نثر و شعر طنز را ذیل ادبیات فارسی حتی ادبیات دیگر زبان‌ها به حساب آورده و به آن از جنبه‌های دستوری و ساختاری پرداخته‌اند. از گروه چهارم‌اند. کتاب‌هایی که ابزارها و روش طنزنویسی را برای مخاطب در چند صفحه شرح داده و خواننده می‌تواند از روی فهرست کتاب، عبید زاکانی یا آقاجمال خوانساری یا حتی کیومرث صابری فومنی شود. فقط باید مهارت پیدا کردن شماره صفحه از روی فهرست کتاب را داشته باشد و برود برای خودش هی طنز بنویسد و هی پول پارو کند.

این کتاب‌ها اغلب با هدفی علمی یا برای بیان عقاید و سوگیری‌های خاص نویسنده در موضوعی یا خط فکری وی، تهیه و تألیف شده‌اند؛ اما از آنجا که اُفتد و دانی! مجبور بوده‌اند که گوشه چشمی نیز به «مخاطب دنبال خنده دست به جیب» داشته باشند. لذا هم حرفشان را زده‌اند، هم چند نمونه و احیاناً مقداری زهرماری  و خاک‌برسری آن وسط‌ها آورده‌اند که کتابشان فروش برود و طرفین کتاب هم ناراضی نباشند. پس نویسنده این سیاهه، همان اول، این چهار گروه را از لیست بررسی حذف کرده و کتاب‌هایی را بررسی کرده که به طور خاص درباره طنز و مسائل مربوط به آن، مثل تاریخ، خواستگاه، جریان‌ها و غیره آن حرفی زده‌اند و احتمالاً نظری هم داده‌اند. فلذا تازه رسیدیم به بررسی جدی کتاب‌های جدی درباره طنز جدی!

خُب! تعداد کتاب‌هایی که به صورت کامل، طنز ایران را بررسی کرده‌انداِجمالاً یا اِکمالاً به عدد انگشتان دست نمی‌رسد که بیشتر این نوشته‌ها هم، به جای بررسی و واکاوی ادبی تاریخی و سیر حرکت طنز، همان وسط‌های کتاب، یا به بررسی آثار طنزنویسان و زندگی آنان پرداخته‌اند یا ماجرای متون و اشعار و کاریکاتورهای طنز و شأن نزول آنها را تعریف کرده‌اند. یعنی به جای بیان چیزی که خارجی‌ها به آن (Story) می‌گویند، برخی آدم‌های طنزنویس یا طنزسرا را انتخاب کرده‌اند و درباره شان چیز نوشته‌اند.  البته اینها جزء گروه سومی که پیشتر گفته شد نیستند، چون نظر هم داده‌اند و کمابیش بررسی و نظریه و تئوری و نتیجه‌گیری هم درمیان است. این کارشان خوب است اما دو تا اشکال عمده دارد: اول اینکه در انتخاب، شرح و بسط زندگی و واژگان به کاربرده شده در بیان مقام علمی یا ادبی آن نویسندگان، سلیقه و عقیده نگارنده کتاب، بسیار مؤثر بوده است و بعضی‌هایشان نه عدالت را رعایت کرده‌اند و نه تساوی را. برخی از این آثار، حتی انصاف را هم لای دست همان عدالت و تساوی فرستاده‌اند و هرچه دل تنگشان می‌خواسته درباره فردی که دلشان می‌خواسته گفته‌اند و ایضاً درباره فردی که دلشان نمی‌خواسته، نگفته‌اند یا به انتخاب خودشان گفته‌اند. منحصر به قدیم هم نبوده و همین پنج شش سال پیش یک ناشر دولتی توی چشم‌های همه نگاه کرد و یکی از کارتونیست‌های پرکار و بنام کشور را از کتاب کاریکاتوریست‌های معاصر حذف کرد رفت پی کارش. همین اعمال سلیقه شخصی، ارائه تصویری منصفانه و قابل اتکاء از طنز فارسی به مخاطب را مخدوش نموده و اعتماد مخاطب فهمیده و پژوهنده را سلب کرده است. برای مثال ت‍اری‍خ‌ طن‍ز در ادب‍ی‍ات‌ ف‍ارس‍ی‌ تألیف ح‍س‍ن‌ ج‍وادی (۱۳۸۴) یا  تاریخ طنز ادبی ایران اثر جواد مجابی (۱۳۹۵).

همانطور که اشاره شد، انتخاب نمونه آثار و تحلیل و تفسیر آنها نیز در این کتاب‌ها با سوگیری خاص و برای القای فضای دلخواه نویسنده به مخاطب انجام پذیرفته است. برای مثال، در کتاب ت‍اری‍خ‌ طن‍ز در ادب‍ی‍ات‌ ف‍ارس‍ی‌/ ح‍س‍ن‌ ج‍وادی، همه آثار انتخابی از همه نویسندگان و پدیدآورندگان اثر طنز در طول تاریخ ایران «پس از پذیرش اسلام»، مربوط به مخالفت یا انتقاد صِرف از اسلام و اعتقادات دینی مردم و بزرگداشت ایران پیش از اسلام است! یعنی در این کتاب، برای رضای خدا یک طنزپرداز یا حتی یک کلمه طنز در موافقت با محتوای اسلام در هزاروچهارصد و خرده ای سال نبوده و نخواهدبود. شاید باورتان نشود؛ اما در بخش پس از انقلاب اسلامی همین کتاب هم هیچ طنزپرداز یا کاریکاتوریست مسلمانی وجود ندارد!

مسئله دیگر اینکه اغلب آثار درباره تاریخ طنز، به گزینش و بررسی یا بیان بخشی از تاریخ طنز ایران پرداخته‌اند. بدین معنا که کتاب، به یک یا چند نویسنده، یک دوره خاص تاریخی/ادبی، سبک/قالب خاص طنز (شعر، نثر، فیلم، داستان یا غیره)، زبان ومنطقه جغرافیایی خاص، آثار گزیده یا جنسیت پدیدآورندگان آثار، محدود شده‌اند که دریافت نمای کلی و به دست آمدن یک خط سیر تاریخی را برای مخاطب  غیرممکن می‌نماید. در عین حال، برای یک مقطع یا یک عنوان یا فرد خاص، چندین پژوهش و کتاب و مقاله وجود دارد و افراد یا جریان ها یا مقاطع دیگر که چه بسا بسیار مهم و اثرگذار بوده‌اند، مهجور باقی مانده‌اند. نگاه کنید به: تاریخ توفیق‏:‌ سرگذشت طنز در مطبوعات ایران تألیف سیدمسعود رضوی (۱۳۹۵).

شاید به ذهن خواننده محترم برسد که اصلاً چرا باید متون جدی درباره طنز، برای ما جدی باشد؟ عرض می‏کنم. زیرا همین متون جدی هستند که متون طنز را به مخاطب عام و خاص معرفی می‌کنند. حتی به نظر راقم این سطور، کتاب‌های جدی و متون جدی هستند که برای محتوای طنز، بازاریابی کرده و آنها را به مخاطب می‌فروشند. حتی مخاطبانی که پیش از این اصلاً مشتری محتوای طنز مکتوب نبوده‌اند. متون جدی، چون در چارچوب رسانه‌های جدی مانند منشورات ادبی، برنامه‌های علمی، رویدادهای ادبی و منتشر می‌شوند، مخاطبان این رسانه‌ها را درگیر محتوای طنز مدنظر خود نموده و از آن میان، عملیات خوراک‌دهی به مشتریان سابق و جذب مخاطبان جدید را به مؤثرترین شکل ممکن به انجام می‌رسانند. و چه بسا برای این مخاطبان و نزدیکان و مخاطبانِ آن مخاطبان، در موقعیت‌های حساس کنونی و پیش‌رو، اعتمادسازی و «انتخاب» می‌سازند. از سویی یا از همان سو همین کتاب‌ها و مقالات جدی درباره طنز هستند که برای طنزنویسان و طنزسازان، نقشه راه و چشم‌انداز و هدف و غیره و ذالک را ترسیم و تعیین و تبیین می‌کنند و در واقع کیفیت و درجه قسمت اعظم محصولات طنز آینده را مشخص می‌نمایند و الخ...

 

 

[۱] کاشانی، حبیب الله(۱۳۷۷). ریاض الحکایات، مشتمل بر احادیث، اخبار و حکایات شیرین و خواندنی. کاشان: مرسل

 

منتشرشده در فصلنامه شیرازه کتاب

 

  • بهزاد توفیق فر
۲۱
تیر

من آخر هم نفهمیدم که این اتفاق‌ها از کجا می‌افتند و از آن مهمتر اینکه چطور می‌شود که می‌افتند. یعنی یک اتفاق، راحت نشسته سرجایش، پاهایش را دراز کرده دارد حمام آفتاب می‌گیرد که یکهو می‌افتد؟ یعنی چه؟ شما اگر فهمیدید همین پایین، یادداشت (کامنت) بگذارید و به من هم بگویید. تازه یک عده‌ای هستند که خیلی سفت و سخت می‌گویند که «هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست» و حالا بیا درستش کن. یعنی هنوز در شیش و بش اتفاق کجا بوده و از کجا افتاده، بودیم که اینها قضیه افتادن اتفاق را از یک اتفاق ساده به یک اتفاق جنایی تبدیل کردند و ما را می‌گویی؟! خلاصه که فعلاً علی‌الحساب اتفاقی که ۱۸ تیر ۱۳۷۸ افتاد و معروف شد به حوادث کوی دانشگاه و بالاخره هم به حماسه ۲۳ تیر ۱۳۷۸ مردم غیور ایران منجر شد را یک بررسی سرپایی می‌کنیم تا ببینیم چه می‌شود. توضیح اینکه ظاهراً «اتفاق» از طرح یک طرح در مجلس برای اصلاح یکی از قوانین و جلوگیری از خیانت و جاسوسی رسانه پر مخاطب آن موقع یعنی مطبوعات، شروع شد.

 

۱۲ تیر ۱۳۷۸

گروه‌های معروف به اصلاح طلب حساب کار خودشان را کرده، طی اطلاعیه‌ای در روزنامه دولت (ایران)، اعتراض خود را به هرگونه برداشتن چوب به صورت اتفاقی توسط نمایندگان مردم در مجلس اعلام کردند.

 

۱۳ تیر ۱۳۷۸

شونزده روزنامه موسوم به دوم خردادی، صنف کره از آب بگیران (کاب)، انجمن افتاده در روغن اصلاحات (اورا)، بیکاران منتظر پناهندگی آنجا (بمپا) و اعضای شورای شهر تهران! در اطلاعیه‌ای که اتفاقاً مشترک بود، پیشاپیش تصویب این طرح را توسط قوه مقننه، غیرقانونی دانسته و نمایندگان مردم در مجلس قانونگذاری را از هرگونه قانون‌گذاری برحذر داشتند!

 

۱۵ تیر ۱۳۷۸

سعید حجاریان که رسماً یکی و غیررسماً هفت – هشت تا از روزنامه‌های زنجیره‌ای را می‌گرداند، از چاپ دستخط منسوب به سعید امامی که اتفاقی به دستش رسیده بود خودداری کرد و گفت: «بدید موسوی‌خوئینی‌ها اتفاقی توی سلام چاپ کنه

https://rahrahtanz.ir/wp-content/uploads/2023/07/1234392_656.jpg

صفحه اول روزنامه سلام که به صورت اتفاقی چاپ شده است

 

۱۶ تیر ۱۳۷۸

با شکایت وزارت اطلاعات خاتمی، روزنامه سلام به جرم انتشار اسناد دولت خاتمی، بسته شد. اتفاقاً آن اسناد خیلی محرمانه بوده‌است.

 

۱۷ تیر ۱۳۷۸

تیتر شونزده روزنامه به صورت کاملاً اتفاقی یکسان است: «محدودیت مطبوعات خشم مردم را شعله‌ور خواهد کرد»، «زمان حامل حوادث خشونت بار است» و دانشجویان ساکت، ننگت باد ننگت باد. یک روزنامه هم که از اتفاق عقب مانده بود، تیتر زد: ورود از راست به قلعه چپ از مسیر ریسک نون ما آجر خطرناک است.

ساعت ۹ شب چند نفر در کوی دانشگاه تهران کنار هم ایستادند و نعره زدند «۲۲ بیا پایین» و منظورشان از ۲۲ ، دانشجویان ساکن ساختمان شماره ۲۲ خوابگاه دانشجویان بود. دانشجویان ساکن ساختمان ۲۲، که اتفاقاً فردایش امتحان داشتند و نمی‌توانستند بیایند پایین، ماندند بالا و ضمن پرتاب کردن نایلون‌های پر از آب و پوست گوجه‌فرنگی‌ مانده از املت به سوی شعاردهندگان، جواب دادند: «برو گمشو، ما امتحان داریم». خُب امتحان داشتند واقعاً و می‌خواستند درس بخوانند.

چند نفر دیگر از اعضای دفتر تحکیم وحدت! به آن چند نفر قبلی اضافه شدند و ضمن بالابردن پلاکاردهایی با نوشته «روزنامه سلام را توقیف نکنید» و آزادی مطبوعات، بناپارت بناپارت؛ به دادن شعارهایی اتفاقی و کاملاً مرتبط! مانند «فرمانده کل قوا خاتمی خاتمی»! و با چوب و سنگ و شیشه دانشگاه تعطیل میشه؛ پرداختند.

آن شب، نگهبان دانشگاه تهران در اتفاقی نادر، در خوابگاه را نبسته بود، لذا عده‌ای هم از بیرون به آن چند نفر توی خوابگاه اضافه شدند و اتفاقی راه افتادند طرف خیابان کارگر. در خیابان، چند نفر دستشان اتفاقی به چند ماشین و موتورسیکلت خورد و وسائل مذکور خرد و خاکشیر شدند که نشان می‌دهد خودروها برای اتفاقات آماده نبوده‌اند. چند نفر از مردم و رهگذران هم اتفاقی با مشت و چماق و لگد این عده برخورد کردند که اتفاقاً درد هم داشت.

مردم از کلانتری ۱۲۵ یوسف آباد (اینجا اتفاقاً همان کلانتری است که معمولاً سریال‌های تلویزیونی را در آن بازی می‌کنند) کمک می‌خواهند و عده مذکور با هشدار کلانتری به داخل کوی دانشگاه بر می‌گردند؛ اما کاملاً اتفاقی سرباز نیروی انتظامی را هم با خودشان می‌برند داخل و پذیرایی مفصلی هم از او اتفاق می‌اُفتد.

 

۱۸ تیر ۱۳۷۸

ساعت ۳ بامداد (همان سه نصفه شب)، معاون دانشجویی و فرهنگی دانشگاه تهران که اتفاقاً عضو ذخیره شورای شهر تهران هم بوده، اتفاقی داشته از آن طرف‌ها رد می‌شده که وارد کوی دانشگاه می‌شود و می‌بیند به‌به! دزد حاضر و دانشجو حاضر! لذا سخنرانی مفصلی برای آن عده می‌کند و قول حمایت و اینها می‌دهد. حمایت از چی؟ کسی نمی داند.

نیروی انتظامی با پس گرفتن سرباز پذیرایی شده‌اش قصد ترک محل را دارد که آن عده داخل کوی سردشان می‌شود، چرا که از اتفاق، تیرماه آن سال خیلی سرد بود، لذا آن عده، هر چیزی که دم دستشان بوده و نبوده را آتش می‌زنند. نیروی انتظامی مجبور می‌شود برگردد و ضمن ورود به کوی، دانشجویان و وسایلشان را از دست آن عده که سردشان بوده نجات دهد.

ساعت ۱۳،  بعد از خوردن صبحانه! گروهی در حدود ۲۰۰ نفر وارد خیابان کارگر می‌شوند و شعار می‌دهند که در اتفاقات شب گذشته ۲۵ نفر مُرده‌اند! معاون استاندار تهران هم که داشته اتفاقی از آنجا رد می‌شده بین آن عده می‌رود و می‌گوید اتفاقی نیفتاده که، من خودم درستش می‌کنم. وی به نیروی انتظامی دستور می‌دهد که برود. در همین زمان، عده‌ای که دیشب سردشان بود با پرتاب کوکتل مولوتوف از روی پشت بام خوابگاه، سربازان نیروی انتظامی را آتش می‌زنند و شعار می‌دهند «ما منتظر خاتمی هستیم»، «مرگ بر طالبان» ! [لازم به ذکر است چندسال بعد از این اتفاق، فروش کوکتل مولوتف و نارنجک صوتی در بوفه‌های همه دانشگاه‌ها و خوابگاه‌ها ممنوع شد] در همین زمان مجید انصاری از اصلاح طلبان و خانم کروبی ایضاً از اصلاح طلبان، باز هم اتفاقی از آنطرف‌ها رد می‌شدند که می‌روند داخل کوی تا از بوفه کیک و نوشابه بخرند.

 

https://rahrahtanz.ir/wp-content/uploads/2023/07/139304171152259463161394.jpg

یکی از عده‌ای که به آلودگی هوا آلرژی داشت

 

مأموران نیروی انتظامی سرخیابان ایستاده‌اند و دارند فحش ناموسی می‌خورند. عده‌ای هم که حالا زیادتر شده‌اند برخی جاهای دیگر کوی دانشگاه را آتش می‌زنند. سی و هشت عکاس حرفه‌ای که اتفاقاً دوربین و لوازم حرفه‌ای با خودشان دارند، از زوایای مختلف اتفاق عکس می‌گیرند و چون آن موقع حافظه بالاتر از ۸ گیگ نبود، مجبور می‌شوند هی حافظه‌هایشان را بفرستند برای بی‌بی‌سی و غیره. چند سطل رنگ قرمز و یک دوجین زیرپوش پاره که اتفاقی پاره شده‌اند میان جمع توزیع می‌شود.

 

۱۹ تیر ۱۳۷۸

مأموران وزارت اطلاعات به صورت اتفاقی با چند نفر که چندین گالن بنزین را برای مصرف شخصی می‌بردند برخورد می‌کنند. عده‌ای به سمت بلوار کشاورز و پارک لاله می‌روند و برای اینکه گم نشوند با تیغ موکت بری و چاقوی سلاخی، مسیر برگشت را ضربدر می‌زنند. اتفاقاً چندین تن از مردم عادی و رهگذران، زیر ضربدر عده مذکور قرار گرفته، راهی بیمارستان می‌شوند. ساختمان وزارت کشاورزی هم ضربدری می‌شود. در حدود ۱۵۰۰ نفر خود را به خیابان فاطمی و ساختمان وزارت کشور می‌رسانند و ضمن کندن نرده‌های مقابل وزارت کشور و ورود به لابی، عربده می‌کشند که «ما اومدیم». تاج زاده معاون وزیر کشور خاتمی با آنها صحبت می‌کند و می‌گوید که اشتباه آمده‌اید و اینجا نبود که! قرار بود اتفاقی برید دوتا خیابون پایین‌تر.

https://rahrahtanz.ir/wp-content/uploads/2023/07/56468424-FF77-4D08-BA42-031FD052CEA9_w1023_s.jpg

یکی از دانشجویان جدیدالورود که در دبیرستان پایه اش را خیلی قوی کرده است

 

عده مذکور ضمن عذرخواهی، سه تن از سربازان نیروی انتظامی را برای عذرخواهی بیشتر با خودشان به زیرزمین خوابگاه می‌برند و تا می‌خورند آنها را عذرخواهی می‌کنند. فائزه هاشمی بهرمانی برای چهارمین بار در یک روز گرسنه است و به ساندویچی اتفاق مراجعه می‌کند.

 

۲۰ تیر ۱۳۷۸

اتفاقاً بازی شهرآورد در این روز برگزار می‌شود و شایع می‌شود بعد از بازی در اتوبان جنب استادیوم آزادی اتفاقی خواهد افتاد؛ ولی با حضور نیروی انتظامی، اتفاق موردنظر نمی‌افتد. معین، وزیر آموزش عالی خاتمی از اتفاقات افتاده اظهار نگرانی می‌کند و استعفا می‌دهد. این روزها اغلب دوم خردادی‌ها اتفاقی از خیابان کارگر، سیصدمتر بالاتر از چهارراه جلال آل احمد، مقابل کوی دانشگاه تهران عبور می‌کنند. عبدالله نوری وزیر کشور سابق خاتمی و رییس شورای شهر تهران خاتمی هم بله! بقیه اعضای شورای شهر هم با بیل و کلنگ و یک گونی سیمان آبیک، برای بازدید از کوی و بازسازی خرابی‌ها وارد کوی می‌شوند؛ ولی فعلاً خارج نمی‌شوند.

 

۲۱ تیر ۱۳۷۸

راننده چند کامیون ده تُـن در حال عبور از خیابان‌های کریمخان، ولی عصر، فاطمی، انقلاب، قدس، کارگر و…، اتفاقاً دستشان به دنده می‌خورد و همه بار خاکشان را کمپرس می‌کنند وسط خیابان‌های مذکور و راه بسته می‌شود. مقداری هم سنگ خوش‌دست با اندازه مناسب، بین خاک‌ها دیده می‌شود.

 

۲۲ تیر ۱۳۷۸

فریدون (حسن روحانی)، دبیر شورای عالی امنیت ملی اتفاقاً خارج از کشور است. ربیعی (بعدها سخنگو و وزیرکار دولت فریدون)، معاون شورای عالی امنیت ملی است و می‌گوید: «خاتمی (رییس جمهور و رییس شورای عالی امنیت ملی) اجازه ورود بسیج و سپاه به آشوب‌ها را نمی دهد». به نیروی انتظامی هم گفته شده ورود نکند و حتی‌الامکان خروج کند. مسجد سیدالشهداء کاملاً اتفاقی آتش می‌گیرد. چندتا از مغازه‌های بازار و چند شعبه بانک هم اتفاقاً در میان آتش هستند. عده‌ای که اتفاقاً تهرانی نیستند و خیابان‌ها را نمی‌شناسند راه خود را کج کرده‌اند و به سمت خوابگاه دختران می‌روند و اگر به خوابگاه دختران برسند معلوم نیست چه اتفاقی خواهد افتاد. لذا حدود ۲۰۰ نفر از نیروهای بسیج، راه دوهزار نفر از عده مذکور را سد می‌کنند و ضمن بیان پاره‌ای توضیحات، از آنها می‌خواهند که برگردند تا اتفاقی برایشان نیفتد. خُب آنها هم بر می‌گردند.

 

۲۳ تیر ۱۳۷۸

جمعیت محدودی در حدود پنج میلیون نفر (شاید هم کمی بیشتر) پس از پیام رهبر معظم انقلاب، به میدان انقلاب تهران و در بقیه شهرها به میدان انقلاب خود آن شهر می‌روند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است.

 

اما بعد

مجید توکلی از سران آشوب، با لباس مبدل از کشور می‌گریزد. وی در پاسخ خبرنگاری می‌گوید که شب تاریک بوده و اتفاقی لباس‌های خارش [خواهرش] را پوشیده است. احمد باطبی که یک زیرپوش را رنگ قرمز زده و پیراهن عثمان کرده بود پس از عکس اتفاقی یک عکاس حرفه‌ای به خارج از کشور گریخت. منوچهر محمدی با استفاده از مرخصی مراسم ختم، از کشور پناهنده می‌شود. هردو در مصاحبه‌ای ابراز داشتند که به جان خودشان می‌خواستند به زندان برگردند؛ اما اتفاقی سر از پادگان اشرف درآورده‌اند و آنجا دیده‌اند که عه! کاملاً اتفاقی پاسپورت آمریکایشان حاضر است. حشمت الله طبرزدی هم برای بررسی وضعیت یوز ایرانی، به ترکیه و از آنجا به آمریکا رفت. تعداد زیادی از سرکرده‌های آشوب‌ها و اتفاقات تیرماه ۱۳۷۸ کوی دانشگاه نیز سر از آمریکا و اروپا درآوردند و آنجا اتفاقی همدیگر را دیدند. آنها از اینکه همگی اتفاقاً برای رسانه‌ها و سازمان‌های جاسوسی ضد ایران کار می‌کرده‌اند شگفت زده نشدند. برخی از آنها لباس خیانت پوشیدند و برخی کلاً لخت شدند و اتفاقاً در بهمن ماه همان سال، قرار بود انتخابات مجلس ششم برگزار شود که شد.

https://rahrahtanz.ir/wp-content/uploads/2023/07/62A49370-D228-480B-85C5-0A3DF4DFB742_w408_r1_s.jpg

حشمت الله طبرزدی که یکی از لباس های خودش را برای ویزا، قهوه ای کرده است

 

منتشر شده در: سایت راه راه طنز  21 / تیر ماه / 1402

 

 

  • بهزاد توفیق فر
۲۲
خرداد

دکتر «سواد ردیف» را مثل همه دولتمردان متواضع و اُفتاده، در دفتر کار شخصی‌اش، جایی در حومه نیاوران پیدا کردیم. دفتر کاری که از همان ابتدای ورود به لابی ساختمان و در طول مسیر سیزده طبقه آن و حتی در ورودی آپارتمان و دفتر منشی و اتاق مدیر دفتر و لابی اختصاصی میهمانان، به تصاویری از دست دادن دکتر ردیف، با وزیرها و مشاور وزیرها و مشاور معاون وزیرهای دنیا مزین شده بود. عکسی هم از دست دادن او با «جان کری» روی دیوار اتاق خودش بود. برای آنهایی که کمتر درباره زندگی خصوصی دکتر ردیف می دانند باید گفت که وی به سال ۱۹۶۱ میلادی در تهران و در خانواده‌ای متمول و نسبتاً، دیده به جهان گشود. چند سال بعد (۱۳۵۵ شمسی) با ویزای دانشجویی به آمریکا رفت و از دبیرستان «درو» دیپلم گرفت. همزمان با وقوع انقلاب اسلامی در ایران (۱۹۷۸ میلادی)، «سوادِ» دیپلمه، خود را به کنسولگری ایران در سان فرانسیسکو رساند و همانجا ماند. چهارسال بعد، از دانشگاه همان سان فرانسیسکو لیسانس گرفت و سال بعدش هم فوق لیسانس. دکتر ردیف، مانند اغلب نابغه‌های جهان، یک بار دانشگاه کالیفرنیا را رها کرد؛ اما دانشگاه کالیفرنیا وی را رها نکرد و بالاخره در حدود سال‌های ۱۳۷۶ شمسی، به دفتر نمایندگی دائم ایران در سازمان ملل رفت و همانجا بچه‌هایش به دنیا آمدند و ماند و تلاش کرد تا با همه ردیف باشد. در دولت حسن فریدون (مشهور به روحانی) وزیر امور خارجه شد و آنقدر به آن هتل پنج ستاره در وین رفت که عاقبت توانست یک امضاء از وزیرخارجه آمریکا بگیرد. از دکتر ردیف، تاکنون دو جلد کتاب و یک نوار منتشر شده است. در ادامه متن مصاحبه ما با وی را می‌خوانید:

 

+ مرسی آقای دکتر بابت وقت مصاحبه و نسکافه اورجینال

پلیز! می تونی منو سواد صدا کنی.

+ واااای آقای دکتر. شنیده بودم شما انگلیسی‌تون فوله؛ ولی از نزدیک ندیده بودم.

اینکه چیزی نیست باید موقع قدم زدن انگلیسمو ببینی.

+ واقعاً؟!

معلومه که نه!

+ خُب به عنوان سوال اول، نظرتون درباره سروصدایی که بعد از صحبت‌های شبانه‌تون در یکی از روم‌های یکی از نرم افزارهای گفتگو ایجاد شده، چیه؟

ببین من به یکی از روم‌های کلاب‌هاوس دعوت شدم که حدود ساعت سه نصفه شب برای چند نفر دیگه حرف بزنم و البته قول گرفتم که میکروفن‌هاشون خاموش باشه. بعدش هم از روم لـِفت دادم. بالاخره وظیفه تاریخی من ایجاب می‌کنه که از تاریخ دفاع کنم، چون تا تاریخ تاریخه، تاریخه.

+ یکی از حرفهای معترضان هم همینه که چرا شما در یک برنامه عمومی‌تر مثلاً صداوسیما یا دانشگاه با منتقدان برجام روبرو نمی‌شوید و از عملکردتون دفاع نمی‌کنید؟

اونجاها که نمیشه با پیژامه دراز کشید حرف زد. میشه؟!

+ واااای آقای دکتر اینکه گفتین فرانسوی بود؟

پیژامه؟ آره دیگه تازه بونجول هم بلدم.

+ همون بونژور یعنی؟

البته تو چون زبون دنیا رو نمی دونی ایندفعه چیزی بهت نمی گم؛ ولی دفعه بعد از من غلط دیکته‌ای بگیری یه چیزی بهت میگم.

+ شرمنده آقای دکتر؛ ولی خودتون یه بار گفتین کلمه «تعلیق» رو توی متن «برجام» اشتباهی لغو خونده بودین.

عیبی نداره حالا. بالاخره آمریکایی‌ها یه اشتباهی کرده بودن، ما که نباید هی به روشون بیاریم.

+ چه اشتباهی آقای دکتر؟!!

همینکه به جای «لغو» توی متن برجام نوشته بودن «تعلیق مشروط زماندار محدود کوتاه مدت کم‌شونده»

+ یعنی شما متوجه این اشتباه آمریکایی ها شدین؟

فکر کن یه درصد متوجه نشده باشم. منم متوجه نمی شدم «فناچی» حتماً متوجه می‌شد. اونم متوجه نمی‌شد، «فِری‌شون» می‌شد، اونم نمی‌شد

+ بله بالاخره یکی اون متن رو می‌خوند و متوجه می‌شد.

شور

+ بله؟

Shor . یعنی همینطوره

+ آهان! Sure. پس نظر شما درباره بقیه قراردادهایی که تندروها میگن خیانت به ایران بوده چیه؟

می‌دونی، من دیپلمم رو سان فرانسیسکو گرفتم و آمریکا هم چهارصد پونصدسال بیشتر تاریخ نداره. متوجهی که؟

+  البته البته

اونها هم هیچ از این قرتی بازی‌ها نداشتن.

+ یعنی هیچ جنگی نداشتن.

چرا! یه تجاوز داشتن که اسپانیایی‌ها و انگلیسی‌ها اومدن همه بومی‌‌ها رو اروپایی کردن. یه جنگ داخلی هم داشتن که

+ حتماً قرارداد صلح نوشتن و نوع حکومت آینده رو به رفراندوم گذاشتن؟

بچه شدی؟ گفتم که از این قرتی بازی‌ها نداشتن. توی جنگ داخلی، سرمایه دارها (گله دارها) اول اومدن گفتن برده‌ها باید آزاد باشن، بعد که برده‌ها شورش کردن و مزرعه‌دارها رو کشتن، گفتن منظورمون شما نبودین و دوباره گرفتنشون و خودشون بقیه مزرعه دارها رو کشتن. بعد هم خودشون اعلامیه آزادی خودشون رو دادن و با دولت خودشون بر آمریکای خودشون موافقت کردن.

+ واقعاً؟

Yap

+ پس این جنگ‌هایی که یه پای همش آمریکاست چی؟

اینا همه، دفاع‌هایی هستن که آمریکا رفته توی قاره‌های دیگه از خودش کرده و داره ازشون با بهترین امکانات نگهداری می‌کنه.

+ شما که توی اون نوار معروف گفته بودین با دفاع در خانه دشمن مخالفین؟

من گفتم میدان نباید جوری از کشور و مردم دفاع کنه که دیپلماسی نتونه زانو بزنه.

+ زانوشو کجا بزنه؟

ولش کن. حالا چندتا قرارداد بگو تا بگم خیانت به ایران بوده یا نه.

+ واگذاری بحرین به انگلیسی‌ها توسط محمدرضاشاه؟

هر دختری بالاخره باید بره خونه شوهر!

+ واگذاری مبدأ آب هیرمند به افغانستان و مبدأ آب ارس به ترکیه توسط رضاشاه؟

رضاشاه امکانات نگهداری از مبدأ رو نداشته، مجانی داده اونا. ما باید به امکاناتمون نگاه کنیم بعد آرزوی آب کنیم.

+ ۱۹۱۹؟

چه رُنده. هار هار هار

+ تنباکو؟

فقط خامه عسلی.

+ قرارداد رویتر؟

رویتر مگه خبرگزاری نبود؟

+ ترکمانچای؟

حالا یه شاهی چای ترکی دوست نداشته. نمیشه بهش ایراد گرفت.

+ گلستان؟

چقدر گریه کردم من با این فیلم. هندی هم بود فک کنم.

+ ولی آقای دکتر توی همه این قراردادها، قسمتی از آب و خاک و مردم ایران جدا شدن و منافع کشور و مردم از بین رفته.

نه! یعنی آره! یعنی ببین بالاخره وقتی آمریکا میگه با یه دکمه، ما هم طبیعتاً میگیم با یه دکمه، چون این دکمه وقتی دکمه میشه، همه دکمه‌ها.

+ به این میگن واقع‌گرایی و عبور از خالص‌سازی.

دقیقاً!

+ میشه یه سلفی بگیرم باهاتون؟

اسم دوم من سلفیه. بیا بشینم روی این ویلچر بعد بگیر

+ این همون ویلچره؟

خودِ خودشه

 

 

منتظر شده در سایت راه راه طنز

  • بهزاد توفیق فر
۱۵
اسفند

چگونه فرزندآوری را تشویق کنید؟

 

1) اصلاً نگران نباشید. خونسردی خود را حفظ کنید و به هشدارهای پیرشدن جمعیت و بحران نسل و تهدیدات آن، لبخند ژوکوند بزنید و فوراً آبدارچی‌تان را اخراج کنید.

2) به چند بانک و مؤسسه اعتباری زنگ بزنید و حال و احوال کنید. اصلاً صحبتی از وام فرزندآوری و تعداد ضامن‌ها و حتی مدارک عجیب و غریبی که می‌خواهند، به میان نیاورید اما برای اینکه حساب کار دستشان باید، در پایان مکالمه بدون خداحافظی تلفن را قطع کنید.

3) با وزارت صمت یا هرجای دیگری که لازم است تماس بگیرید و مطمئن شوید که شرکتهای تولیدکننده پوشک و بقیه ملزومات نوزاد، هرطور که می‌خواهند و به هر قیمتی، محصولاتشان را هروقت می‌خواهند بفروشند یا نفروشند. بالاخره مدیر و مالک این شرکتها هم شهروندان همین آب و خاکند و باید احساس راحتی و رفاه کنند.

4) بیایید مثل من منطقی باشیم. رهگیری قولنامه و مالیات بر خانه‌های خالی و مالیات بر سود سرمایه، هیچ ربطی به فرزندآوری ندارند. بیخیال اینها شوید و به جایش، یک فیلترشکن خوب بخرید تا بتوانید به موقع درباره افزایش نجومی اجاره‌بها توئیت بزنید و ابراز نگرانی کنید.

5) در مذمت هرنوع نظارت بر کار زایشگاه‌ها و دریافتی‌های پزشکان، سه ساعت متصل یا شش ساعت منقطع، سخنرانی کنید و آن وسطها دست یک نفر با لباس سفید را ببوسید. بعدش هم بدهید بچه‌های رسانه‌ای، تکه هایش را در فضای مجازی منتشرکنند. هشتک بزنید #امنیت_مادران.

6) اگر برفرض محال، اداره یا شرکتی پیداشد که مادران را بعد از مرخصی زایمان اخراج نکرد، خودتان این کار را بکنید و هشتگ بزنید #امنیت_شغلی_مادران. هرکس شکایت داشت، توی دهانش فلفل بریزید.

7) هرچه می‌توانید به مدارس غیردولتی، مزایا و امکانات و فرجه بدهید. حقوق و مزایا و بیمه معلمان را جوری ردیف کنید که با کمتر از سه شیفت کار، خرجشان درنیاید، معلم باید الگوی کار و تلاش برای دانش‌آموزان باشد. به مدیر مدرسه فرزند دلبندتان هم زنگ بزنید و بگویید اگر می‌خواهد سال بعد هم مدیر باشد باید بچه آبدارچی‌تان را اخراج کند. هشتگ بزنید #امنیت+آموزش+مادران و بگویید آبدارچی جدید، ناهارتان را بیاورد.

8) با همان شرکت پیمانکار همیشگی قرارداد ببندید تا در سال، سه بار نمایشگاه فرزندآوری برایتان برگزارکند. تأکیدکنید در غرفه ذرت مکزیکی، حتماً فلفل قرمز داشته باشند.

9) سعی کنید گوشت و لبنیات و میوه جات و سایر «جات»ها را از سبد خانواده ها حذف کنید و به جایش ماشین ظرفشویی و فرش شوکران و هود بادکش و مبل دسته طلا و یخچال دودر را تبلیغ کنید.

 

منتشر شده در روزنامه ایران ، پنجشنبه 15 اسفندماه 1401

  • بهزاد توفیق فر
۲۸
دی

حکایت روباه و زاغ کلاس دوم و قالب پنیر لیقوان

روزی روزگاری، خروسی و زاغکی بر شاخه درختی نشسته بودند در راهی، که از آن می‌گذشت روباهی. ولی نه هر روباهی! بلکه همان روباهی که در فارسی دوم ابتدائی، سرِ زاغکی را کلاه گشاد گذاشته بود و پنیرش را خورده بود. خلاصه، هرچی خروسی درددل می‌کرد، زاغکی هیچ جوابی نمی‌داد. نه اینکه زاغکی بی ادب بود یا خدای نکرده ناتوان جسمی – حرکتی، نه! زاغکی طفلک یک قالب بزرگ پنیر لیقوان توی منقارش داشت و نمی توانست حرف بزند. تا روباهی پای درخت برسد، خروسی کلافه شد و به زاغکی گفت: بابا اون پنیرو بگیر دستت، دو کلام حرف بزن، پوسیدیم. زاغکی همین کار را کرد ولی تا آمد جواب خروسی را بدهد، روباهی رسیده بود پای درختی و از آنجا که دفعه قبل، هیچ برخورد قضائی(یا غذایی) با او نشده بود، لذا دوباره شروع کرد همان شعر قبلی را خواندن که: گر خوش آواز بودی و خوشخوان، من همونم که دفعه پیش، یک حلب لب‌به‌لب پُر از پنیر بهت دادم، یه دهن آواز بخون تا نَبُدی بهتر از تو در مرغان! زاغ می‌خواست قارقارکند، یا که همینجوری پنیرش را برای روباهی آشکار کند که یهو خروسی یه نوک محکم زد تو سرش و گفت: اوهوی! مگه همین روباهه نبود که دفعه پیش سرت کلاه گذاشت و هشت سال پنیرت رو هاپولی کرد؟! باز می‌خوای گولش رو بخوری و پنیرتو بندازی براش؟ زاغکی، کمی فکر کرد و گفت: نه بابا! نه این روباه، اون روباهه و نه من همون زاغکی هستم. این روباه فقط جواب می‌خواد. روباهی که از پایین درختی، این مکالمه رو می شنید، دادزد: تازه از رنگ بنفش و بوی پنیر هم متنفرم

روباه و زاغ.

  • بهزاد توفیق فر
۱۴
دی

شبیه کسی که می‌شناسیم

«شبیه»، شبیه هیچکدام از کتابهایی که تا الان خوانده اید نیست. البته که نویسنده‌اش هم، شبیه نویسنده‌هایی که تا حالا از آنها کتاب خوانده‌اید، نیست. اما باید بگویم که «شبیه»، شبیه همه کتابهایی است که تا الان خوانده‌اید. البته نویسنده‌اش هم شبیه همه نویسنده‌هایی که تا حالا از آنها کتاب خوانده‌اید، هست! با تاکید چندباره روی کلمه «همه». «شبیه»، یک جورهایی «همه» است. همه داستانی که همه تاریخ و همه الان و همه فردای روشن همه ما را روایت می‌کند. انگار که هر کدام از همه ما، همه روایت خودش را برای نویسنده گفته و نویسنده، شبیه همه روایت‌های همه ما را در «شبیه»، دوباره روایت کرده است. «شبیه»، کمی هم شبیه گزیده صحنه‌های برتر زندگی ما و آنهایی است که دوستشان داریم. صحنه‌های برتری که قبلاً شبیه‌اش را در «خط مقدم»، «دهکده خاک برسر»، «همسایه‌های خانم جان» و خیلی از کتاب‌های صحنه‌آرایی شده دیگر، زندگی کرده بودیم و حالا انگار، شبیه همه «ما»یی که هرکدام‌مان از راه‌هایی شبیه به هم، آمده‌ایم تا رسیده‌ایم. همه شخصیت‌های این «شبیه»خوانی هم، راه یک روایت واقعی را آمده‌اند تا رسیده اند به روز موعود. به لحظه موعود. به آن آدم موعود. آدمی که شاید «همه ما» پیشتر، دیده‌ایم اش، اما آن‌موقع، نمی‌دانستیم کیست اما همان موقع با خودمان فکر کرده‌ایم که چقدر شبیه کسی است. کسی که می‌شناسیم‌اش...

 

کتاب شبیه

  • بهزاد توفیق فر