آینده روشن

بزرگی راگفتند:آینده بشرتاریک است. پاسخ داد: ولی وظیفه ماروشن است

آینده روشن

بزرگی راگفتند:آینده بشرتاریک است. پاسخ داد: ولی وظیفه ماروشن است

آینده روشن

تولید، نشر و بازنشر دانش، فرهنگ، مدیریت، سیاست و آینده

شرافت با طعم مارچوبه

پنجشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۸، ۰۵:۵۷ ب.ظ

نگاهی به سریال هیولا ساخته مهران مدیری

شاید باورتان نشود، اما یکی از سه شغل سخت و زیان آورِ دنیا که در مجامع جهانی هم به زودی ثبت می شود، نوشتن طنز است. نه اینکه نوشتن غیرطنز، کار آسانی باشد، نه! بلکه این تبدیل سیاهی ها و تلخی ها به کلام طنزآمیز و لبخندآور است که بسیار دشوار و طاقت فرسا است. البته که همین پرداختن به سیاهی ها و تلخی ها می تواند برای سلامتی هر انسانی که یارانه می گیرد، زیان آور باشد! خصوصاً که این نوشته را تبدیل به تصویر و بازی و رنگ هم کرده باشد. آن وقت است که حسابش با نوبخت است و سازمانش!

 

 

 

هیولا وارد می شود!

در آخرین روزهای نوروز 98 و در یکی از قسمتهای برنامه دورهمی که بعدتر قسمت پایانی این برنامه نیز شد! مهران مدیری، انتقاد کوچکی نسبت به دولت بر زبان آورد که گرچه غیرمستقیم بود اما موجب شد تا دور جدید این برنامه دیگر هیچگاه به پخش نرسد. صاحبنظران هم دیگر امیدی به بازآمدن دوباره این برنامه به قاب تلویزیون نداشتند، زیرا علاوه بر سابقه دولتی ها در برخورد با انتقاد و منقدین، جنجالی که رسانه های حامی دولت بر سر این یک جمله مهران مدیری برپا کردند، او را فرسنگها از صداوسیما که بودجه اش زیر دست دولت است، دور کرد. طبق نظرسنجی ها، تکرار قسمتهای قبلی دورهمی از شبکه نسیم، هنوز هم جزء سه برنامه پربیننده این شبکه است و این نشان می دهد که مردم منتظر علکس العمل دست اندرکاران وادامه برنامه دورهمی بودند، انتظاری که خیلی زود و با ورود هیولا به شبکه نمایش خانگی، به پایان رسید.

سریال هیولا که از اوایل اردیبهشت 98 در شبکه خانگی عرضه شد، در عین آنکه امضای مهران مدیری و قابهایی کلی از کارهای قبلی او را با خود به خانه های مردم آورده، نوع تازه اما واقعی تری هم از طنز به مخاطبان ارائه می دهد. طنزی که هم بیانگر اغراق آمیز نقاط ضعف است و هم بازرسِ علل و عوامل این ضعفها. در ادامه نگاهی داریم به 17 قسمت فصل اول این سریال، که تاکنون به شبکه نمایش خانگی آمده است.

 

هیولا

 

قصه هیولا چیست؟

«هیولا» داستان یک خاندان قدیمی است که همواره خود را ملزم به حفظ شرافت می‌دانند. جد بزرگ خانواده، مهدی‌قلی‌خان، نایب سوم شهربانی در زمان احمدشاه قاجار بوده که برای حفظ شرافت و پرهیز از وطن فروشی، ملقب به شرافت شده اما همزمان به تهران تبعید شده است. بقیه اعضای خانواده هم به اشکال مختلف درگیر همین انتخاب بین حفظ شرافت و فساد هستند که سرنوشت هرکدام نیز، بهتر از مهدی قلی خان نیست. چنانچه وی، در هنگام مرگ، ۱۰ هزار مترمربع باغ در پامنار آن زمان تهران داشته، اما اصرار اعضای این خانواده، بر حفظ شرافت، باعث شده که امروز، «هوشنگ شرافت» در محله‌ای که به نام آنهاست و سابقاً باغ اجدادی شان بوده، مستأجر نواده نوکر مهدی قلی خان، غضنفر چمچاره، باشد. هوشنگ، معلم مدرسه است و با مادر، همسر و دو فرزندش زندگی می کند. او همچنین جزء مال باختگان صندوق ذخیره فرهنگیان است که پس اندازهای اندک فرهنگیان را به انحای مختلف بالاکشیده و آنها را بیش از پیش با مشکلات زندگی امروز درگیر کرده است. هوشنگ شرافت به عنوان نماینده و سخنگوی فرهنگیان مالباخته، وارد حلقه خصوصی تر گردانندگان صندوق که با فرهنگیان در زندگی و کار- فاصله ای فاحش دارند، می شود و چیزهایی می بیند که تاکنون حتی به فکرش نیز خطور نکرده است.

.

تغییر گام به گام کاه!

از عمق ششمین طبقه زیرِ زمین که به طرف بالا می آیی، راهروی تنگ و باریک موسسه که در انتها به درِ «آسانسور» می رسد و قابهای روی دیوار که کم کم شُل می شوند و بالاخره در هوا شناور می شوند، دیده می شود. اتاق مدیرعامل موسسه هنری با تمام عتیقه ها و قاب عکس ها و تابلوهایش که آنها هم کم کم شُل می شوند و در هوا معلق می شوند. تابلوهایی که کوچه شرافت را نشان می دهند و از جا در می آیند و رقص کنان درهم می ریزند. کلاس درسی که صندلی هایش دچار زلزله می شوند و عاقبت به سقف اتاق می چسبند. جنگل انبوهی که در دو لقمه، درختهایش را از دست می دهد و به صحرایی از ریشه های بی تنه، تبدیل می شود. انبار قطعات و اجناس وارداتی که در هوا پخش می شوند و دفتر هیئت مدیره، که پایه های صندلی هایش کم کم شُل شده و در فضای اتاق، می رقصند. تخت و صندلی های تالار آیینه و کاغذهای سوله بزرگ چاپ کتابهای کمک درسی و کنکور که گرفتار طوفانی قدرتمند اما آرام شده اند و همه فضای بزرگ سالن را تا سقف پر می کنند و بالاخره، پارکینگ بزرگ یک مجتمع که در هر دوسو، خوردوهای گرانقیمت را ردیف در ردیف پارک شده دارد اما آنها هم به سرنوشت کاغذهای گرفتار در دست «باد» دچار می شوند و در پایان عنوانبندی، بیننده را به انتهای یک کوچه بن بست سیاه شده از روغن و دود می رسانند که تابلوی نئون نیمسوز، نام هیولا را به رنگ قرمز نشان می دهد.

آنچه که خواندید، معرفی تیتراژ و عنوانبندی سریال هیولا بود که کاری از شهاب الدین نجفی است. این عنوانبندی با موسیقی کاملاً متناسب و گیرای امیر توسلی همراه شده است. موسیقی ای که تبدیل و تغییر گام به گام را به ذهن شنونده القاء می کند.

مهران مدیری در عین اینکه عجله ای برای ورود به اصل داستان ندارد و شروع ساخته هایش با آرامش و سرصبر به پیش می رود، به عنوانبندی و نقش مهم و اثرگذار آن در نگاه مخاطب توجه ویژه ای دارد. از جذابیت و خلاقیت بصری و ساختاری تیتراژ که بگذریم، ارائه مفهوم اصلی سریال و دادن نشانی نخ اصلی داستان به بیننده، از ویژگی های قابل تأمل عنوانبندی سریال هیولا است. نفاق نهفته در دل آدمیان، که شاید در ابتدا، نمود و ظهوری نداشته باشد و ظاهر انسان، محکم و پابرجا دیده شود، اما با وزش باد یا برق پول و یا هر اتفاق کوچک و بزرگ دیگری، همین انسان ظاهراً پابرجا و استوار در عقیده و باور، انتخابی می کند که همه آنچه را استوار می پنداشت، از دست رفته و بر بادرفته می بیند.

 

هیولا

 

سرعت این تغییر و رنگ به رنگ شدن نفاق آلود البته، بستگی به استحکام اولیه و وزن باورها دارد اما در نهایت، هرچه که باشد و هرکه باشد، «شُل» می شود و اندک اندک یا یکباره، مانند پَرِکاهی در هوا معلق می شود و به این سو و آنسو کشانده می شود مگر آنکه لنگرگاه قُرص ئ محکمی داشته باشی و به ریسمان محکم ابدی چنگ زده باشی. هوشنگ شرافت(فرهاد اصلانی)، در همان قسمتهای اول، با تشویق مادر و همسرش می خواهد پا روی شرافت و عقایدش بگذارد که برایش واقعاً سخت است، پس از مادرش نظرخواهی می کند و مهری (گوهر خیراندیش) می گوید:«بستگی داره چقدر می خوای پاتو بزاری روی شرافتت، فقط نوک پنجه رو یا از نوک پنجه تا ته پاشنه؟»، هوشنگ به سختی با وجدانش کنار می آید و جواب می دهد:«بفرما گذاشتم... تا ته پاشنه...». با این جواب، هر نوع امیدی به بازگشت به شرافت را برای خودش ناامید می بیند و مخاطب را به این نکته توجه می دهد که بی وجدانی و بی شرافتی، کم و زیاد ندارد و ذره ای هم عدول از شرافت انسانی، یعنی سقوط تا عمق بی شرافتی و حیوانیت تمام.

 

هیولا

 

دام نهادن بر مرغ دِگر

صحنه نزدیک شدن خودروهای نظامی انگلیسی در میان بیابانی از خاک، با درج تاریخ 1295 شمسی، واقعاً بیننده را در نگاه اول ناامید می کند. بیننده ای که با پیش زمینه سریال قهوه تلخ، از صدور حکم «این همانی» خودداری نمی کند. مخاطبی که به ورود سریع به داستان عادت کرده، اغلب حتی تحمل دیدن تیتراژ را ندارد و توقع دارد که مانند سریالهای اکشن و پلیسی مثل «هشدار برای کبرا 11»، از همان ثانیه اول، با چند اتفاق و حادثه دندانگیر پذیرایی شود و یکراست به وسط داستان، شیرجه بزند.

گذشته از این و به طور معمول، پس از تیتراژ و عنوانبندی؛ قسمت اول سریال، مانند صحنه های آغازین فیلم سینمایی، به معرفی شخصیتها، فضای روایت و مهمتر از همه، جذب مخاطب با گره افکنی و ارائه نهانی چکیده ای از جذابیتهای ادامه داستان، اختصاص دارد. کاری که مهران مدیری پیش از این نیز نشان داده است، اصراری بر آن ندارد. مخاطب مهران مدیری آموخته تا برای رسیدن به «اصل داستان» باید کمی بیشتر از حد معمول صبرکند و چه بداند یا نداند، این «صبر» برای دریافت آن چیزهایی است که سازنده اثر روی دریافت آنها تأکید دارد و معتقد است، مخاطب، بدون دریافت و فهم کامل و درست آنها نمی تواند از کانال درستی وارد داستان شود و شاید برخی از این نکات حتی از اصل داستان مهمتر باشند.

مهران مدیری اصولاً پایه های داستانش را محکم می چیند و حساسیت خاصی روی محکم کاری با بیان آرام و سرصبر نکات مهم دارد. محکم کاری که در «مرد هزارچهره»، «قهوه تلخ»، «درحاشیه» و حتی «ساعت 5عصر» نیز شاهد آن بوده ایم. او عقیده دارد این نکات مهم نه فقط برای فهم بهتر داستان و شناخت عمیق تر شخصیتها الزامی است، بلکه بعدتر و در طول داستان می تواند کلیدهای نهفته گره گشایی، برای مخاطب باشد.

.

هیولایی آیینه به دست

اینکه طنز در هر قالب هنری و ادبی به بیان مشکلات و معضلات جامعه انسانی بپردازد، چندان غریب و شاق نیست. اینکه طنز بتواند در عین بیان آن مشکلات و مسائل، راه حلی هم برایشان ارائه دهد نیز گرچه قابل توجه است، ولی چندان دور از ذهن نیست. حتی در معدودی از آثار طنز، دیده شده که یکی از مسببین مشکلات یا معضلات نیز معرفی شده اند که اغلب هم انگشت نقد، به سوی مسئولین و یا فرهنگ جامعه بوده است.

هیولا، تنها اثری است که حداقل در دهه اخیر، توانسته است علاوه بر نشان دادن مشکل و بیان راه حل آن، همه مقصران بروز آن مشکل را نیز به مخاطب فهمیده معرفی کند. مهران مدیری در هیولا اذعان داشته که مقصر اصلی مشکلات فرهنگی مانند تمایل به اشرافی گری، مشکلات اجتماعی مانند دزدی و حق خوری و حتی مشکلات اقتصادی بزرگ و کوچک جامعه ما، نه فقط مسئولین و فرهنگ؛ بلکه خود ما هستیم.

هیولا، در آیینه شخصیتهایی از پایین ترین طبقات جامعه تا بالاترین آن و از درجات پایین فرهیختگی تا بالاترین آن نیز، مقصر بروز این مشکلات و مسائل بزرگ و دامنگیر جامعه را خود ما نشان می دهد. مقصرانی که دیگر، مانند «ساعت 5عصر» یا «برره»، در یک رشته حوادث غیرارادی گیر نیافتاده اند یا در رودربایستی «در حاشیه»، به حاشیه گرفتار نشده اند، بلکه به انتخاب خود و آنچه تاکنون در دل داشته اند و بر زبان نمی آورده اند، همزمان موجب بروز و گرفتار این معضلات شده اند. همانگونه که پیش از این، «مرد هزار چهره»، کم کم از این تغییر نقشها خوشش آمد و حتی برای طولانی تر شدن برخی از آنها، دست به ابتکار و تلاش مضاعف زد.

در همین جهت، دختر کوچک شرافت (مانیا علیجانی)، بلندگوی «حرف دل» اعضای جامعه خود است. او چیزهایی را می گوید که اعضای جامعه، به سیاست یا از خجالت و یا حتی به دلیل رودربایستی سنتی و خانوادگی، نمی خواهند یا نمی توانند بر زبان آورند و طبعاً همواره چیز دیگری می گویند و به چیز دیگری تظاهر می کنند که خلاف دلخواهشان است. جامعه ای که اعضای آن، تشریفات و اشرافیت را قلباً دوست می دارند و حتی اگر روی پلاکاردهایشان، بدترین فحشها را نثار اشرافیت و زندگی لاکچری کنند، در عمل، سلبریتی های لاکچری نشین را لایک و فالو می کنند و گوش به حرفهای تکراری آنها دارند.

آدمهای چنین جامعه ای، دقیقاً به تکذیب و تقبیح همان کارهایی مشغولند که خود، می کنند. مینا (سیما تیرانداز) که شوهرش، «غضنفر چمچاره» را به دلیل دزد بودن خودش و جد و آبادش، تکفیر می کند، خود، در سفر ترکیه، به دزدیدن لوازم آرایش دست زده است یا در صحنه ای دیگر، چمچاره (محمد بحرانی) و مینا، درباره «نبود عزم جدی در مسئولین برای برخورد با فساد در کشور» صحبت می کنند و در همین لحظه، یکی از مشتریان نمایشگاه خودروی چمچاره، تماس می گیرد و از کلاه گشادی که چمچاره سرش گذاشته شکایت می کند. چمچاره در پاسخ به او می گوید:«آره من دزدم» و تلفن را قطع می کند و در ادامه با خنده به مینا می گوید: یارو دو ماهه رفته توی پاچه اش(سرش کلاه رفته) تازه فهمیده بدبخت...

 

هیولا

 

بیایید بیشتر به فکر رأی دهندگانمان باشیم!

مهران مدیری همواره تلاش می کند تا بازگوینده و منعکس کننده درخواست ها و سخنان مردم روزگار خودش باشد. روزگاری، اِجحاف برخی پزشکان بی مسئولیت و روزگاری ظلمی که خود مردم با خرافات و سنتهای عجیب و غریب خود بر خود روا می دارند، دستمایه کار مدیری است. همین توجه به خواست و نیاز مردم، هیولا را سریالی انتقادی نسبت به عملکرد دولت حسن روحانی در طول شش سال گذشته نموده است.

ژن خوب؛ افزایش اختلاس ها و فرار مختلسین به خارج از کشور؛ تداوم گرفتار کردن مردم در چاه ویل کنکور و دانشگاه به نفع مافیای کنکور؛ بی توجهی به نظام آموزش و پرورش و عدم اصلاح آن؛ تکرار شعارهای توخالی مانند «خدایا مارا در حال خدمت بمیران» یا «خدایا ما را در اشک یتیم غرق کن!»؛ هدر رفتن سرمایه و وقت کشور در مسیر گفتگوی بی فرجامِ برجام، ظاهرسازی و سوء استفاده از اعتقادات انقلابی و مذهبی مردم؛ تحریف ارزشهای انسانی انقلاب و اسلام و تغییر مسیر آنها به سوی سودجویی شخصی(مانند کار خیر)؛ بی توجهی دولت به جوانگرایی و اشتغالزایی و بسیاری دیگر که اشارات کوچک و بزرگ هیولا، توجه دلسوزانه و تدبیر واقعی مسئولین دولت تدبیر و امید را جلب می کند.

در صحنه ای، «چمچاره» از خرید لاکچری هوشنگ شرافت در فروشگاه محل، تعجب کرده است و به او می گوید:«مگه تو توی آموزش و پرورش ژاپن کار می کنی؟!!» یا حضور آقای پولادتن (محسن قاضی مرادی) که نمی تواند حرف بزند یا حرکت کند با ویلچر در هیئت مدیره، نمودی از اتفاقی است که در واقعیت این دولت روی داده است. پولادتن، در سالهای جنگ جهانی، مدیرفروش متفقین! و پیش از آن مالک یک کارخانه یخ سازی در ممسنی بوده است! البته همین بی توجهی مفرط دولت به جوانگرایی، آنجا که قرار است آقازاده بیسواد و بی هنر، به عنوان مدیر صندوق، غالب شود، تبدیل به جوانگرایی افراطی می شود تا جایی که حتی معرفی تیم اقتصادی، برای یک موسسه مالی، به هوشمند (نیما شعبان نژاد)، پسر بیسواد و بی هنر رییس هیئت مدیره، سپرده می شود. همین کنایه، وقتی سخن از کارآفرینی و حمایت از آن است نیز به چشم می آید، آنجا که همسر رییس هیئت مدیره، کار خانگی کوچک خود را به شهره (شبنم مقدمی) نشان می دهد و از وام 2میلیاردی که برای این کار گرفته، خبر می دهد.

در هیولا حتی می توانیم نقد درخشانی درباره «آقازادگی» و آقازاده ها ببینیم. هوشمند کامروا، آقازاده ای بیسواد، بی استعداد و بی هنر است که ناخودآگاه به همه چیز می خندد و پدرش، کامران کامروا (مهران مدیری)، گزیری از وی ندارد و باید او را چنان باری سنگین و نفسگیر، بر دوش بکشد و خرابکاریهای او را لاپوشانی کند.

اینکه هیئت مدیره، بیرون از گاوصندوق نشسته اند و همه مردم و کشور، درون گاوصندوق قراردارند، کنایه از همین نکته دارد که در ظاهر، مردم و کشور ارزشمندترین دارایی دولت فرض می شوند اما در عمل، همه تصمیمها و اجراها، به سود آنهایی است که «سر سفره» نشسته اند و مدیریتها را بین خودشان دست به دست می کنند، چون اعتقاد دارند:«هیچ وقت به ترکیب برنده دست نزن»!.

در صحنه ای دیگر شده از هیولا، کامران کامروا و ژیلا زحمتکش (آزیتا ترکاشوند)، در حال نشان دادن موسسه کمک آموزشی مکاشف، به هوشنگ شرافت هستند. در همین حال که خانم زحمتکش، توضیحاتی درباره کلاسهای همراه با خشونت، آزمایشگاه های زیستی و روانی و... ارائه می دهد، کامروا با گوشی تلفن همراه، شماره ای را می گیرد. شماره مخاطب / مخاطبانی که در آنسوی خط هستند، اما صدای کامروا را نمی شوند و کامروا مجبور است مدام و بین توضیحات خانم زحمتکش، بگوید: الو... الو...

در صحنه ای دیگر، شهره، برای دوستان تازه اش تعریف می کند که بعد از به دنیا آمدن فرزندش، هوشنگ شرافت، دچار «افسردگی بعد از زایمان» شده است. افسردگی که نه به خاطر به دنیا آمدن فرزند، بلکه به خاطر فشار هزینه های سرسام آور و کمرشکن فرزندآوری بروز یافته و کاملاً در تعارض با شعار «فرزندآوری بیشتر» است.

از دیدگاه شخصی نیز، مدیری، ساختمان «خاف» را که نامش ترس و خوف را به ذهن متبادر می کند در شش طبقه زیرِ زمین و با رنگ قرمز تصویر کرده است. شش طبقه ای که هرچه در آن بیشتر سقوط کنی، از شرافت انسانی و فرهنگ آدمی دورتر شده و به ابزارمکانیکی و خوی حیوانی نزدیکتر می شود. طبقه منفی شش، «داف خاف» است. دایره ارتباطات مشتریان، که با نگاه ابزاری و حیوانی به زن، تنها سود بیشتر مادی را در نظر دارد. فرقی هم ندارد که «چه» را به «که» و «در ازای چه» می فروشد. 

 

هیولا

 

یوز ایرانی زیر آسانسور

کنار رفتن پرده حضور تمام قد دولت، پشت صحنه خودروسازان بزرگ کشور با اعلام برکناری مدیرعامل ایران خودرو توسط سخنگوی دولت و پس از آن، انتصاب معاون وزیر صمت به مدیرعاملی این خودروسازی توسط وزیر صمت، همزمانی عجیبی با جلسه هیئت مدیره خاف، برای پیداکردن یک مدیرعامل جدید برای گردن گرفتن خرابکاریهای خاف در «شرکت یاران جنگل» دارد. کامران کامروا در این صحنه می گوید: «مدیرعامل یک چیز مصرفی است» وی تأکید می کند که «مدیرعامل خوب همیشه پیدا میشه ولی آبدارچی خوب، هرگز». در ادامه همین صحنه، گوشه ای هم به نصب مدیران دولتی از میان دوست و آشنا، بدون تخصص و تجربه زده است یا اشاره ای هم در ادامه به پوشش ظاهری فعالیتهای سودجویانه دولتی ها و بنگاههای تجاری وابسته به دولت دارد: حفاظت از یوز ایرانی، آبرسانی به دریاچه ارومیه و... که اغلب توسط شرکتها و موسسات خصوصی و حتی مردم نهاد پیگیری می شوند اما در واقع با رشته ای ضخیم یا نازک به دولت متصل هستند.

ساخت دیگری که این مفهوم را پشتیبانی می کند، ساختمان «خاف» است. این ساختمان، شش طبقه زیرِ زمین است و در هر طبقه فعالیتی انجام می شود که ورود به آن طبقه، مختص عوامل همان طبقه است. نکته مهمتر اینکه، این ساختمان پله ندارد! و در واقع هیچ صعود یا سقوطی، با پله و به مرور انجام نمی شود بلکه با آسانسور رمزدار و به سرعت روی می دهد!

.

اُشتر نهان شده بر مناره

هیولا، صحنه های درخشان و بی نظیر بسیاری دارد که در تعریف نمی گنجد و مطمئنم لذتش با دیدن، دوچندان خواهد بود. اما بیان مختصر چند صحنه از این گونه، خالی از لطف نیست. بدیهی است، این صحنه های درخشان، سوای غافلگیری ها و صحنه های شیرین شوک آمیز مانند ورود افسر نیروی انتظامی به داخل تحصن فرهنگیان هستند.

- رتبه اول سکانس های درخشان و ماندگار هیولا، مشترکاً متعلق است به دو صحنه از این سریال:

1) سکانسی که مینا برای فضولی به خانه شرافت آمده است و پس از تلاش نافرجام شهره(همسر شرافت) و مهری(مادر شرافت)، برای «ماله کشی» و پنهان کردن اجناس گران قیمت، مهری، طاقتش طاق می شود و واقعیت را به مینا می گوید. بازی واقعاً درخشان سیما تیرانداز در این صحنه، انصافاً چشمگیر، قابل تحسین و برای مخاطب فعال و فرهیخته، هشداردهنده است.

2) شُهره با رفتن به آرایشگاه همسر کامروا، تغییر اساسی یافته و هوشنگ شرافت، دست و پای خود را گم کرده است. دختر شرافت از او تقاضای قصه گفتن می کند و شرافت برای آنکه او را از سر خود باز کند و با همسرش تنها باشد، تند تند تعریف می کند که:«چندتا گوسفند بودن، بعدش گرگ اومد همه گوسفندهارو خورد و تموم شد رفت. حالا برو بخواب». این قصه یک خطی، دقیقاً همان اتفاقی است که برای زنان این جامعه، فرهنگ و شرافت همه ما در حال روی دادن است و شاید ما در خوابیم!، همانطور که برای شُهره سریال هیولا و مادرشوهرش اتفاق افتاده است.

 

هیولا

 

- سکانس برخورد شرافت با چمچاره و همسرش در فروشگاه، از دیگر صحنه های درخشان هیولا است. در این سکانس، شرافت، فقط با دریافت وعده موافقت با وام 200میلیونی اش، ناگهان از پوستین معلم فرهیخته بیرون می آید و به ارباب زاده ای بی رحم در مقابل نوکرش(چمچاره) تبدیل می شود. «تبدیل»ی که شاید هریک از ما شناگران قابلی در آن باشیم، اما هنوز آب ندیده ایم.

- شرافت، به خاطر دریافت پول و خرید ویلای شمال، حاضر می شود پا روی اعتقاد و شرافتش بگذارد و کتابهای کمک آموزشی مکاشف را در مدرسه ارائه کند. پیش از آمدن ویزیتور موسسه به داخل مدرسه، شرافت به سرایدار مدرسه اکیداً توصیه می کند که کسی متوجه نقش وی در فروش این کتابها نشود، درحالی که وقتی خودروی موسسه وارد مدرسه می شود، عکس هوشنگ شرافت که پیش از این برای تبلیغ مکاشف انداخته است به بزرگی یک ون، روی خودرو دیده می شود! همانطور که همه ما، تغییرات و نقش همدیگر را و صدالبته نقش و تغییر خود را به وضوح و روشنی می بینیم اما خود را به ندانستن و ندیدن می زنیم. به سرمناره اُشتر، رَوَد و فغان برآرد / که نهان شُدستم اینجا، نکنیدم آشکارا... تغییر عقیده لحظه ای مدیر دبیرستان با دیدن ویزیتور داف خاف نیز تلخ و گزنده است.

- از دیگر صحنه های درخشان سریال هیولا، سکانسی است که هوشنگ شرافت، معلم سختگیر و باوجدان شیمی، می خواهد سوالهای امتحان شیمی را به هوشمند کامروا، لو بدهد. بازی درخشان و بی نظیر فرهاد اصلانی را پیش از این در سریال مختارنامه و در نقش ابن زیاد، دیده بودیم. در این سکانس هم گذشته ازهمان بازی پنج ستاره و باورپذیر، جنگ عظیمی که میان وجدان و نفس اماره هوشنگ شرافت به پا شده و خاک و خونی که از مقاومت سرسختانه وجدانش در درونش برپاست، در میمیک و خطوط صورت، زبان بدن و تک تک رفتارها و گفتار هوشنگ شرافت دیده می شود. جنگی که در قسمتهای بعدی سریال و در مقابل انتخابهای بعدی او میان شرافت و بی شرفی، به مذاکره و سپس تسلیم ذلت بار، تبدیل می شود.

اشاره هوشمند (شاگرد) به اینکه سوالها از اول خط می آید یا وسط خط و یا آخر خط نیز کنایه ای زیرپوستی به همین جنگ بزرگ و به آخر خط رسیدن شرافتِ «شرافت» است.

.

سلبریتی، روباه و سمور

رفتارهای دوگانه و منافقانه هیئت مدیره و همسرانشان، نمای کامل و نسبتاً جامعی از رفتار دوگانه سلبریتی های ماست. سلبریتی هایی که به قول بیتا (نوشین تبریزی)، می توانند تنها در دو دقیقه به شما خیانت کنند. سلبریتی هایی که از سویی ادعای مردمداری و کار خیر و دلسوزی شان حتی برای سگ و گربه گوش فلک را کر کرده است ولی از سوی دیگر، برای تکمیل زندگی لاکچری و اشرافی شان، هر کاری را روا می دانند و توجیهات صدمن یک غاز می آورند. صحنه دست به دست شدن 15درصد سهم خیریه مکاشف و بازگشت دوباره آن به صندوق مکاشف یا سکانس حضور همسران هیئت مدیره در مزون لباس و درخواست لباس با پوست اصلی حیوانات، دو نمونه از این سبک زندگی نه چندان آدمیزادیِ سلبریتی ها است.

عمق حماقت و کم شعوری اغلب سلبریتی ها نیز در لایه زیرین این صحنه ها پیداست. آنجا که در مزون، شُهره (همسر هوشنگ شرافت) به قیمتهای نجومی لباسها اعتراض می کند و به فلور، همسر کامروا (شیلا خداد)، می گوید:«یک کف دست پارچه رو سه تا چاک داده میگه سه میلیون و صد و پنجاه! چاکی چند حساب کرده؟!».

 

هیولا

 

کوبیدن قرمه سبزی

به عقیده نگارنده، توجه به «پس زمینه» تصویر در فیلمها و سریالهای ایرانی به تعداد انگشتان دست هم نمی رسد. پس زمینه همان پیامی است که در قالبهای مختلف و در پس زمینه تصویر وجود دارد. جایی که از نقطه طلایی تصویر بیرون است و توجه مستقیم بیننده را جلب نمی کند اما توسط او دیده و ضبط می شود. یکی از بهترین نمونه های این توجه، لبخند تمام دندان آقای نوردیده (فرزین محدث) در پس زمینه امضای اسناد شرکت یاوران جنگل توسط هوشنگ شرافت است. جایی که او را درون تله مرگبار شرکت یاوران جنگل هُل می دهند و همزمان، کامروا پول خونش را به او می پردازد.

نمونه ای دیگر از توجه به پس زمینه، عنوان کتابهای کنکوری است که در حال چاپ هستند: «گاخاف». یا نمونه ای دیگر، مدرک تحصیلی کامران کامروا است که روی دیوار پشت سرش نصب شده و عنوان «CERTIFIKEYT» با حروف درشت روی آن دیده می شود و نشان می دهد که مدارک تحصیلی کامروا هم مانند پسرش، قلابی و بی ارزش است و چیزی از بیسوادی آنها کم نمی کند!

.

هیولای کثیف

هنر آن جمله بگفتی، عیب آن نیز بگو! نکاتی که با رفع و اصلاح آنها می توان سریال بهتری را ساخت و دید، زیاد هستند اما در این نوشته، تنها به بیان سه نکته از مهم ترین های آنها می پردازیم.

1) استفاده از بازیگر داروفروش (شکیب شجره)، برای مشاوراملاک و خواستگار مهری، چندان به دل نمی نشیند. گرچه ممکن است نظر کارگردان این باشد که دیگر فرقی نمی کند کدام یک از ما در کدام جایگاه باشیم و مهم، رفتار و خوی اشتباهی است که بر ما حاکم است.

 

2) به اعتقاد نگارنده، نقش حامد (محمدجواد جعفرپور) نباید به سوی «لوس بودن» و «سوسول بودن» سوق پیدا کند. زیرا ظاهراً تنها فردی که هنوز به هیچ شکل آلوده نشده و قلباً نیز از آلودگی بیزار است، همین حامد است و اگر نمی خواهیم، مسئولیتهای «وجدان» را بر گردنش بگذاریم، حداقل نباید او را در نظر مخاطب، خار و خفیف کنیم.

3) «ما نفهمیدیم این هوشنگ واقعاً توی تنگنا است یا ادای تنگنا رو درمیاره»، این را چمچاره می گوید. شوخی های غیرمستقیم جنسی که فقط به مصرف خنداندن مخاطب می رسند و ارزش دیگری ندارند، با توجه به قاب تقریباً بدون نظارت نمایش خانگی، در این سریال دیده می شوند. شوخی هایی که بایسته است، با توجه به جمعیت مخاطب این سریال، یعنی خانواده ها، از اثر مقطعی آن چشم پوشی شده و عطای آن به تاثیرات زشت و بلندمدت آن بر خانواده، بخشیده شود.

چه آنکه توانمندی های کارگردان و نویسنده اثر (امیر برادران)، آنان را از پناه بردن به این شوخی های سخیف بی نیاز می کند و بعید نیست که به راحتی بتوانند، اثرات حضور پیمان قاسمخانی (سرپرست فیلمنامه) را از صورت و بالهای هیولا پاک کنند.

 

هیولا

 

هیولا جای دیگری است...

فصل اول سریال هیولا در هفده قسمت به پایان رسید، می گویم به پایان رسید چون قسمت 18 این سریال، رسماً دو پیمانه آب است و یک کمچه دوغ! و می توانید دستتان را با خیال راحت روی دکمه فوروارد دستگاه پخش بگذارید و بپر بپر کنید تا تیتراژ پایانی!

ساخته های سریالی مهران مدیری، غیر از آنها که در قالب آیتمی ساخته شده اند (مانند عطسه، شوخی کردم و...)، رَوندی رو به اوج تا میانه های سریال دارد و بعد از آن دیگر روی کفی می افتد و گاهی هم برای فرود آماده می شود. حدود قسمتهای دهم و یازدهم سریال هیولا هم، کارگردان حرف اصلی خود را زده و به نقطه اوج داستان رسیده است لذا بعد از آن، به تکمیل همان پیام اصلی و گفتن برخی حرفهای جامانده و ناگفته می پردازد که کمی با یکنواختی حرکت داستان همراه است. به دیگر سخن، تقریباً از قسمت دوازدهم به بعد، دیگر اتفاق تازه ای در داستان نمی افتد و تغییر چشمگیری در روند آن، بیننده را غافلگیر نمی کند و می توان گفت همه چیز قابل پیش بینی است. اما پیش از توزیع این سریال، حدس و گمان هایی درباره اینکه «هیولا» چه کسی است در فضای مجازی شنیده می شد که پس از عرضه قسمت سوم و چهارم، اغلب پیش بینی ها از هیولا شدن هوشنگ شرافت خبر می دادند اما تا پایان فصل اول، این اتفاق نیافتاد و گرچه هوشنگ شرافت، دیگر آن معلم ساده و باشرافت ابتدای داستان نیست اما هنوز تا تبدیل شدن به هیولایی در اندازه کامران کامروا و بقیه اعضای هیئت مدیره یا حتی وحشتناک تر راه قابل توجهی در پیش دارد. پس باید منتظر فصل دوم این سریال بود و دید.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی