آینده روشن

بزرگی راگفتند:آینده بشرتاریک است. پاسخ داد: ولی وظیفه ماروشن است

آینده روشن

بزرگی راگفتند:آینده بشرتاریک است. پاسخ داد: ولی وظیفه ماروشن است

آینده روشن

تولید، نشر و بازنشر دانش، فرهنگ، مدیریت، سیاست و آینده

فیلمنوشت3: گوزنها / مسعود کیمیایی

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۲۹ ب.ظ


قسمتی که بهروز، ماجرای جاسوس شدن خودش را برای قدرت تعریف میکند:

بهروز : از یه چاقو کشی جلو بازارچه شروع شد...داستانش بلنده...

تو شلوغی دعوا، با یه ضامن دار گردن کلفت، گذاشتم تو کتف یه نامحرم...

یه سال ، چتول واسم بریدند ....

تو حبس به آژان بد نگفتم، خوشرفتاری کردم، ده ماهش کرس [کسر] شد.

همونجا بود یه رفیق پیدا کردیم، بهش گفتم چند ماه از حبست مونده؟

گفت : سی سال...

گفتم : جرمت چیه؟

گفت : حرف...

بهش گفتم: دِه امیرجون ....اسمش امیرانتظام بود...

نوکرتم، باوفا ...، یه حرف و اینهمه حبس...

گفت: قاطی هم داره...

گفتم: قاطیش چیه؟

گفت: یه جاسوسی جُزمی [جزئی]...

خلاصه که مارم نشوند پای بساط...

ای تف به قبر جدوآبادش ...یه نظافتچی پیر داشتیم از نوچه‏ های مصدق، اون برامون میاورد...

انباری می آورد.... میدونی که چیه؟

میزارن تو پلاستیک، میکنن اون تو ...

خوب دیگه کاسبیه ...

دِهه... اینم که فیتیل نداره...

[ بهروز در حال روشن کردن سماور برای درست کردن چائی است و سماور فیتیله‏ اش تمام شده است]

از حبس که اومدیم بیرون، دور و برمون خیلی میپلکیدن...

برا ما که، داداشمون تو ارتش بود، میرفتیم و میومدیم، برا اینا شده بود آب زمزم...

تو دوتا  بست و منقل، کلکم رو کندند...منِ، آس ...منِ، بی پول...

بهم گفتن هر یه برگی که از ارتش بیاری، یه روز خودت دوا مجانی داری...

اونجا بود که دیدم زرشک ... نه مُصدقشون به راهه، نه بازرگانشون سربه راه... جلو خودمو ول کردم...


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی