آینده روشن

بزرگی راگفتند:آینده بشرتاریک است. پاسخ داد: ولی وظیفه ماروشن است

آینده روشن

بزرگی راگفتند:آینده بشرتاریک است. پاسخ داد: ولی وظیفه ماروشن است

آینده روشن

تولید، نشر و بازنشر فرهنگ، مدیریت و طنز

بایگانی

۳ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

۱۰
بهمن

اعترافات یک دختر اغتشاشوی دستگیر شده


+ قَمه رو برای چی گرفته بودی دستت؟

– من توی تماشاچیا بودم.

+ خب! قمه چی بود دستت؟

– من تو تماشاچیا بودم قَمه رو یه موتوری به من داد.

+ کدوم موتوری؟

– من توی تماشاچیا بودم. یه موتوری که موتورسوار داشت.

+ همینطوری قَمه رو داد به تو؟

– گفت تو توی تماشاچیا وایستادی بیا این قمه رو بگیر.

+ تو هم گرفتی؟

– من توی تماشاچیا بودم آره قَمه رو گرفتم.

+ بعدش چیکار کردی؟

– گفتم چرا این موتوری‌ها رو از توی تماشاچیا جمع نمی‌کنن؟!

+ با قَمه چیکار کردی؟

– همون توی تماشاچیا شیشه مغازه‌ها رو خرد کردم. نوکش هم گیر کرد به چند نفر.

+ دیگه کی باهات بود؟

– مانی و رامبد و چنگیز و آتیلا و مایا و آزیتا هم توی تماشاچیا بودن.

+ اینا هم قمه داشتن؟

– توی تماشاچیا همه یه چیزی داشتن، حالا قمه یا کلت یا کوکتل یا کلاش. هوراد که هیچکدوم رو نداشت نارنجک برداشته بود.

+ از کجا؟

– اونم از یه موتوری که داشت رد می شد برداشت!

+ اون موتوری رو شناختی؟

– نه. من از توی تماشاچیا قیافه‌ شو ندیدم که مهراد بود

+ تا حالا بازی کامپیوتری یا موبایلی کردی؟

– نه! توی کالاف دیوتی هم تماشاچی بودم.

+ مگه میشه توی بازی، تماشاچی باشی؟

– بله من توی هر دو بخش سولو و اسکواد، تماشاچی سطح پرو ۴۵۰۰ بودم(۱).

+ بعدش با قمه چیکار کردی؟

– من توی تماشاچیا بودم یکی گفت تو که توی تماشاچیا هستی قمه‌ات رو بگیر بالا توی تماشاچیا.

+ همین؟ بگیر بالا؟

– آره! گفت توی تماشاچیا قمه‌ات رو بگیر بالا توی تماشاچیا.

+ ولی توی فیلم‌ها، تو داری به بقیه دستور میدی که چیکار کنن!

– من توی تماشاچیا بودم. اون پسره که فامیلمون بود، فامیل که نه آشنا، آشنا که نه! توی تماشاچیا «دراپ شات» بودیم باهم.

+ یعنی حرفه‌ای در کشتن دشمن. خُب بعد؟

– گفت تو که توی تماشاچیا وایستادی قمه‌ات رو «فلنک» کن توی بالای شکم اون.

+ کدوم؟

– یه پسر جوونی رو نشون داد.

+ نگفت چرا باید قمه‌ات رو فرو کنی بالای شکم اون پسر؟

– حتماً «راش» بوده دیگه چه بدونم من توی تماشاچیا بودم.

+ یعنی می‌گفتن به این حمله کن تو هم حمله می‌کردی؟

– نه! من گفتم من توی تماشاچیا هستم، بالای شکم کجا میشه؟

+ تو نمی‌دونی بالای شکم کجاست؟

– ناپ! من فقط زیر شکم راه دستمه.

+ بالاخره زدی؟

– بچه شدی؟! با یه کادی(۲) بالا صحبت می‌کنی‌ها! معلومه که زدم. از پشت فرو کردم تو پهلوش.

+ اون یارو که به تو گفت بزن چیکار کرد؟

– اون هم یکی زد توی اون یکی پهلوش. بعد منو «روتیت» کرد یه جایی اون‌ور شهر تو یه خونه امن.

+ آدرس خونه رو بگو

– نمی‌دونم.

+ چشمی بلدی؟

– نه اصلاً نرسیدیم. سر خیابون توی تماشاچیا بودم که گرفتنم.

+ اون پسره رو هم گرفتن؟

– نه.

+ فرار کرد؟

– نه. یعنی نتونست.

+ پس چی شد؟

– نامرد می‌خواست من رو توی تماشاچیا کیل کنه(۳)، زدنش، «لیزرد» شد(۴).

+ حرف دیگه‌ای داری؟

– من توی تماشاچیا بودم و نمی‌خواستم اون چندنفر رو بکشم و الان پشیمونم!

 

(۱) سولو: بازی انفرادی / اسکواد: بازی تیمی / سطح پرو ۴۵۰۰: بالاترین امتیاز در سطح حرفه ای بازی کالاف دیوتی

(۲) KD: مخفف تعداد کشته و قتلی که بازیکن در بازی کالاف دیوتی انجام داده است

(۳) Kill: کشتن. منو بکشه

(۴) Lasered: اصطلاحی در بازی کالاف دیوتی. وقتی استفاده می شود که یک نفر با یک شلیک خوب مُرده باشد.


  • بهزاد توفیق فر
۱۰
بهمن

چند پیشنهاد برای رسیدگی به پرونده قاتلان و مجرمان اغتشاشات اخیر

 

در خبرها آمده بود که کمیته‌ای متشکل از دیوان عالی کشور و دادستانی کل کشور تشکیل می‌شود تا سریع‌تر به پرونده عاملان تخریب اموال و قاتلان مردم در اغتشاشات دی ماه ۱۴۰۴ رسیدگی شود. در همین راستا (یعنی همین راستای رسیدگی به جرم و این‌ها) ما هم چندتا پیشنهاد داریم که جسارتاً تقدیم می‌کنیم و امیدواریم که به راستا کمک کند تا سریع‌تر رسیدگی نماید.

 

همینجا هم تکذیب می‌کنیم که اصولاً از بیخ، ذره‌ای اطلاعات قضایی یا حقوقی داشته باشیم، مطلقا! ابدا! حاشا و کلا!. همینطور تأکید می‌کنیم که هدف فقط ارائه پیشنهاد است و مسئولین محترم فکر کنند پیشنهادهای ما را توی پیج اینستاگرام رضا کیانیان یا در سایت عینک دودی علی دایی یا روی فرش قرمز فلان جشنواره سینمایی، دیده‌اند و اصلاً وقعی ننهند. ما هم چاکریم.

۱- اول اینکه لازم نیست خیلی سریع به پرونده همه مجرمین دستگیر شده رسیدگی شود. دنبال‌مان که نکرده‌اند! چندتا از مجرمین اصلی را که سَر آدم ‌بُریده‌اند انتخاب کنیم و فقط به پرونده آن‌ها رسیدگی کنیم. بقیه، اگر دوستانی دارند که مبلغ کلانی جور کنند، می‌توانند جور کنند.

۲- آن مجرمانی که سَر بُریده‌اند یا پوست کنده‌اند یا چشم درآورده‌اند را به ترتیب نام خانوادگی یا تعداد فعالیت! مرتب کنیم و بگوییم در صف بایستند. یک‌بار عرض کردم بقیه که به کلانتری حمله کرده‌اند یا ساختمان و اموال مردم را آتش زده‌اند هم بروند یک صف برای خودشان درست کنند (اگر اتفاقاً آدم هم داخل ساختمان بوده و سوخته، مال مردم بوده دیگه!).

۳- اگر مجرمی فقط به سمت آدم‌ها تیراندازی کرده است و قصدش کشتن کسی نبوده یا چاقو و قمه را روی گردن و سایر اعضای آدم‌ها کشیده و توی دلش چیزی نبوده، این قاتل، مشمول رسیدگی سریع نمی‌شود و باید برود در همان صف بند یک بایستد. فرقی نمی‌کند گلوله، جنگی بوده یا وینچستر. فرقی هم ندارد چاقویش شکاری بوده یا سلاخی. قضیه امنیت مردم است و بهتر است آن را صنفی نکنیم.

۴- صف آن‌ها را از این‌ها جدا بدانید و اعلام کنید.

۵- صف مجرمانی که متعلق به صنف خاصی هستند را هم از همین حالا جدا کنیم، چون امروز فردا نامه می‌نویسد و درخواست آزادی می‌کند. یادتان هست که؟ پزشکی بود که با زنش آنقدر چاقو و لگد و پنجه بوکس و شهید روح‌الله عجمیان و آسفالت و این‌ها.

۶- اگر قاتلین یا بُرندگان سَر آدم، بیشتر از یک نفر بوده و کار را تیمی انجام داده‌اند که بی‌خیال! ایرانی‌ها هیچوقت در کار تیمی خوب نبوده‌اند. آرمان علی‌وردی را یادتان هست؟ این‌ها که اعتراف درست و درمان نمی‌کنند. این می‌گوید آن زد، آن می‌گوید این زد و آخرش هم معلوم نمی‌شود کی زد؟ برای اینکه درس عبرتی هم گرفته باشند، از این‌ها به جای یک ضامن، دو تا ضامن معتبر کارمند رسمی بگیریم و رهاسازی‌شان کنیم بروند توی صف خودشان در خانه خودشان.

۷- می‌ماند مجرمانی که تنهایی سَربُریده‌اند و آدم کشته‌اند. پیشنهاد ما برای این‌ها، این‌هاست:

الف: مماشات کنید.

ب: کتاب «جنایت و مکافات» فئودور داستایوفسکی را از قفسه پشت سرتان بردارید.

ج: حتی اگر پای چوبه‌ی دار هستند، چهره‌شان را بپوشانید و اگر لازم است دست هرکدام یک آباژور بدهید.

د: به صورت مستمر، خانواده کشته‌شدگان را بیاورید و با قاتل روبرو کنید. قاتل بگوید گول خوردم، خانواده شهید ضجه بزنند. هماهنگی با محمدرضا حسینی‌بای یا یوسف سلامی فراموش نشود.

هـ: بعد از مراسم روبرو کردن، همگی بروید در محل قتل و صحنه سَربریدن یا قتل را، هی بازسازی کنید، باور کنید خانواده شهید دوست دارند جزئیات را «چندبار» ببینند.

و: دائماً با خانواده شهید، درباره گذشت، بزرگواری، در مذمت انتقام، ارزش زندگی یک جوان و این چیزها صحبت کنید. حتی ساعت یازده شب زنگ بزنید و صحبت کنید. موقع صبحانه زنگ بزنید و صحبت کنید. موقع ناهار زنگ بزنید و صحبت کنید. از آن‌ها دعوت کنید بیایند در دفتر کارتان و صحبت کنید. وِل کنید بروید خانه‌شان و صحبت کنید. آدرسشان را پخش کنید هر کی خواست برود صحبت کند. سِلفی با پرویز پرستویی و رامبد جوان فراموش نشود.

ز: کتاب «هنر رندانه به چپ گرفتن» نوشته مارک منسون را به جای کتاب بند (ب)، در قفسه پشت سرتان بگذارید.

۸- همه مجرم‌ها را ممنوع‌الخروج کنید. عه! این را باید قبل از مرحله ۳ می‌گفتم. ای بابا! دیگر فایده‌ای ندارد، هر کس می‌خواست برود، رفته است. به روابط عمومی بگویید تکذیب کند.

۹- این را هم باید همان اول می‌گفتم، بازی دیجیتال را رها کنید. حتی به هر دانشآموز، یک اکانت رایگان گوگل‌پلی بدهید و بگویید فقط بازی دانلود کند. آنقدر بازی را رها کنید، رها کنید، رها کنید، رها کنـ هُپ!


  • بهزاد توفیق فر
۱۰
بهمن

داستان مشهوری از اینتُوان دو سنت اگزوپری برادر آنتوان


روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدم‌ها دیگر وقت شناختن هیچ‌چیز را ندارند. آن‌ها چیزهای حاضر و آماده از دکان می‌خرند، حتی؛ اما چون دکانی نیست که دوست بفروشد، مانده‌اند بی‌دوست. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن.

شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟

روباه گفت: اول باید هوار تومن ارز ترجیحی را به نام‌های مختلف به من بدهی بدون آنکه مرا بشناسی. زیرا همانطور که گفتم ‌آدم‌ها وقت شناختن هیچ‌چیز را ندارند. آن‌ها چیزهای حاضر و آماده از دکان…

شازده کوچولو وسط حرف روباه پرید و گفت: خُب حالا! اگر بدون شناختن تو، به تو ارز ترجیحی بدهم آن وقت چگونه می‌توانم سرنوشت ارز مذکور را از تو پیگیری کنم تا ببینم آن را به مصرف کاری که قرار بوده، رساندهای یا در بازار فروخته‌ای؟

روباه گفت: برای این کار لازم نیست مرا بشناسی بلکه هروقت خواستی سرنوشت آن ارزها را از من پیگیری کنی، می توانی در یکی از شبکه‌های اجتماعی پُستی منتشر کنی و اعلام کنی که آن‌ها که ارزهای ترجیحی را گرفته‌اند هنوز بازنگردانده‌اند آن‌ وقت…

شازده کوچولو بازهم وسط حرف روباه پرید و گفت: آن‌ وقت تو می‌آیی خودت را معرفی می‌کنی و ارزهای ترجیحی را باز می‌گردانی؟

روباه نیشش باز شد و گفت: نه بابا! آن وقت من باید کالاهای اساسی و اجناسی را که قول داده‌ام و برایشان ارز ترجیحی گرفته‌ام را به مزرعه وارد کنم. مثلاً همین گندم‌های طلایی را نگاه کن!

شازده کوچولو گفت: آهان! یعنی با آن ارز ترجیحی کالاهای اساسی وارد مزرعه می‌کنی و به دست اهالی مزرعه می‌رسانی؟

روباه نیشش را بست و نگاهی به شازده کوچولو کرد تا ببیند ‌آیا او واقعاً این سوال را می‌پرسد یا وی را اُسکل نموده است؟! سپس ادامه داد: نه عزیزم! آن وقت من چندتا برگه و فرم و این‌ها از گمرک رد می‌کنم که یعنی مثلاً کالاهای مذکور را وارد مزرعه کرده‌ام.

شازده کوچولو با تعجب گفت: آن وقت چه چیز را به دست اهالی مزرعه می‌دهی؟ تو که کالایی وارد نکرده‌ای!!

روباه که داشت زیر دُم خودش را لیس می‌زد گفت: قرار نیست کالایی به دست اهالی مزرعه بدهم بلکه با آن کاغذهای فرضی که گفتم، کالاهای فرضی را به بازار عرضه فرضی می‌کنم اما پولش را واقعنی از نهادهای متولی توزیع کالاهای مذکور هم، دریافت می‌کنم.

شازده کوچولو در حالی که داشت سرش را می‌خواراند پرسید: خب! یعنی تو دوبار پول گرفته‌ای و تقریباً هیچ چیز تحویل نداده‌ای؟ من باید چه کار کنم؟

روباه که داشت با چشم، مرغی را در مزرعه دنبال می‌کرد گفت: سه بار! من سه بار پول گرفته‌ام چون آن ارزها را هم به گرگ و شغال و کفتار می‌دهم تا آب کنند. تو هم باید به ارز ترجیحی فحش بدهی و نرخ آن را زیاد کنی تا جای خالی ارزی که به من داده‌ای پُر شود.

شازده کوچولو درحالی که داشت با یک آفتاب‌پرست بازی می‌کرد پرسید: می‌شود؟

روباه که داشت می رفت گفت: وقتی تو کسی را که ارز ترجیحی به او داده‌ای نمی‌شناسی و کسی را که خالی باری آورده است را هم نمی‌شناسی و کسی را که جنس توزیع نشده را گرفته نمی‌شناسی، باز هم ارز ترجیحی با نرخ جدید را به یکی که نمی‌شناسی می‌دهی و همینطور ادامه می‌دهی تا خودم به تو بگویم هُپ! زیرا همانطور که می‌دانی چون دکانی نیست که دوست بفروشد، آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست.

شازده کوچولو غمگین فریاد زد: آیا آن وقت اهلی شده و با من دوست خواهی شد؟

روباه هم از دور فریاد زد: اهلی که عمراً اما شاید دور بعدی که خواستی دوباره از سیاره‌ات به زمین بیایی، پیش تو بیایم و با تو دوست باشم.


  • بهزاد توفیق فر