آینده روشن

بزرگی راگفتند:آینده بشرتاریک است. پاسخ داد: ولی وظیفه ماروشن است

آینده روشن

بزرگی راگفتند:آینده بشرتاریک است. پاسخ داد: ولی وظیفه ماروشن است

آینده روشن

تولید، نشر و بازنشر فرهنگ، مدیریت و طنز

بایگانی
۰۳
مهر

اول این خبر را بخوانید: دیلا، اولین وزیر هوش مصنوعی (وزیر مجازی) برای شفافیت و مبارزه با فساد طراحی شده و حضور فیزیکی ندارد. کیهان- ۲۴/۰۶/۱۴۰۴

از قدیم گفته‌اند خیال بر جوان عیب نیست. حالا خیال یا آرزو! یک سال گذشته یا سه سال باقی مانده! دولت اول و دوم یا دولت سوم! چه فرقی دارد؟! حرف را بچسب. داستان از آن‌جا شروع شد که من در محل کارم نشسته بودم (شاید هم به احترام چیزی ایستاده بودم! یادم نیست) به هرحال، خیال کردم که اگر یکی از وزرای کابینه این دولت هم، خانم‌دیلا (۱) بود، چه می‌شد؟ متن زیر، گزارش یکی از جلسات هیئت دولت بدون حضور فیزیکی دیلا خانم است:
معاون اول: آقای وزیرخارجه! بالاخره این کمیسیون امنیت ملی، بسته شد یا نه پرونده‌اش؟
[صدای بوق و جیغ اتصال مودم به اینترنت…..]
دیلاخانم: رانگ وُرد… بُرد بُرد…
رئیس شورای اطلاع‌رسانی: فرانچسکو! فرانچسکو! بیا اینو فارسی کن ببینیم چی میگه زبون بسته.
[حاضرین عبور نسیمی را مانند روح، روی صورت خود حس می‌کنند و برخی خودکار از کف می‌دهند]
دیلاخانم: همه تحریم‌ها بالمره… مُرد مُرد. ماشه باشه، بوسش کن جاشه!
سخنگوی دولت: این دیلاخانم واقعاً سرباز نظامه. درک درستی هم داره اتفاقاً
معاون علمی و فناوری: خوبه؟! اینو به جای سازمان هوش مصنوعی، وارد کردیم.
وزیر کشاورزی: با توجه به نزدیکی فصل سرما، پیشنهاد می‌کنم وزارت خارجه شلغم و سُنبل طیب رو در اولویت مذاکرات قرار بده.
دیلاخانم: سریال ساخت ترکیه، کنسرت بذار انتاکیه! سریال ساخت سوریه، کنسرت بذار تو قونیه!
وزیر فرهنگ و ارشاد: کنسرت چیه آقا؟! هزینه کنسرت رو بدید، دو عنوان کتاب چاپ کنید سرانه مطالعه مردم بره بالا
وزیر نیرو: اتفاقاً بهتر که برگزار نشد. می‌دونی هر کنسرت، معادل چند ماینر برق مصرف می‌کنه؟ خود ما توی مپنا داریم روی موتور برق کنسرت کار می‌کنیم که به زودی…
دیلاخانم: نه چک زدیم نه چونه، نیروگاه خورشیدی نیومد به خونه!
وزیر نفت: آخ آخ! یه کم از پول قرارداد جهانگیری رو نگه دارید بدیم حسین فریدون، گاز خورشیدی وارد کنه برای زمستون!
دیلاخانم: توپ، تانک، ایران مال؛ هر جات زخمه خودت بمال!
وزیر بهداشت: بفرما! هوش مصنوعی هم میگه دارو و درمان نیازی به ارز دولتی نداره. باز یه عده…
وزیر صنعت: با توجه به تأیید وزیر محترم بهداشت، لطفاً این ارز واردات خودروهای لوکس رو واریز کنین. بد حساب می‌شیم‌ها!
دیلاخانم: ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی!
وزیر ارتباطات: عوضش قرارداد جدید اُپراتورها پر از بوقه. هار هار هار.
[صدای پیامک گوشی]
وزیرخارجه: رافائل به همه وزیران سلام می‌رسونه غیر از وزیر دفاع.
دیلاخانم: توبه گرگ مرگه، گرچه با آدمی بزرگ شود.
رئیس شورای اطلاع‌رسانی: فرانچسکو! فرانچسکو! بیا این دیلا رو خاموش کن، رفته رو حالت تند!
دیلاخانم: دست به دکمه من بزنید اعلام جنگ می‌کنم!

(۱) دیگه خیلی وقته که از روی اسم‌ها نمیشه فهمید طرف دختره یا پسره لذا طبق یه قانون قدیمی هر کلمه‌ای که به (ا) ختم میشه رو غیاباً! دختر فرض می‌کنیم.

  • بهزاد توفیق فر
۱۸
ارديبهشت

+ قربان! شونزده میلیون نفر پیام گذاشتن که چرا اینقدر برقا قطع میشه؟

- به تخمه ژاپنی می‌گویند؟

+ بله؟!!

- به تخمه ژاپنی می‌گویند، هفت حرفه...

+ هندوانه، تخم هندوانه

- آفرین. چی بود اون شونزده گفتی؟

+ عرض کردم شونزده میلیون نفر پیام گذاشتن که چرا اینقدر برقا قطع میشه؟

- به تخمه ژاپنی... آهان اینو که نوشتم، به شست پای چپ می‌خورد. اینم هفت حرفه؟

+ پایه مبل

- باریکلا. خب ناترازی داریم دیگه. عه! ببین چه جالب! عدم توانایی عمدی یا سهوی مدیریت منابع و توزیع آن، خودش دراومد. اینم هفت حرفه!

+ چیه قربان؟

- ناترازی

+ آهان! حالا چی جواب بدیم؟

- جواب چی؟

+ همین 16میلیون نفر که میگن چرا برق...

- خب بگین ناترازی داریم

+ اونو که قبلاً گفتیم. میگن چرا قبلاً ناترازی نبود اخیراً یهو ناترازی شد؟

- پیام خودکاری...

+ چند حرفه؟

- اینو خودم بلدم

+ حتی گفتیم به خاطر افزایش جهانی قیمت دلاره

- آفرین. یادم بنداز پاداشتو زیادکنم. اس ام اس... پنج حرفه...

+ میشه پیامک

- دقیقاً. باید بهشون پیامک بدین

+ به کی؟

- به همون 16 میلیون نفر پیامک بدین برنامه قطعی برق رو اعلام کنید. اینطوری دور بعد هم بهمون چیز میدن یعنی دور بعد هم باهامون همکاری می‌کنن.

+ آخه...

- محل بوسیدن؟ چهارحرفه...

+ چی بگم والاه!!

- چه بامزه... «گاف»ش دراومده... آهان «گونه»

+ آخه با زدن پیامک که قطعی برق حل نمیشه قربان

- چپ... پایین... دومی... ابزار گشایش؟

+ چند حرفه؟

- چهار حرف

+ کلید. عرض می‌کردم، تازه قبلاً پیامک دادیم، توی سایت و نرم افزار موبایل هم گذاشتیم

- جواب نداد؟

+ نوچ!

- ای بابا! کارشناسا گفتن اینجوری حل میشه که!

+ کارشناسا به قبر...

- آفرین! جایگاه ابدی: قبر. متن پیامکتو بخون ببینم.

+ مشترک گرامی سلام، زمان قطعی برق برنامه‌ریزی شده شما از روز شنبه به صورت روزانه از ساعت فلان تا فلان می‌باشد.

- زرشک‌اش معروفه؟

+ زرشک توش نبود قربان!!

- ببین اون از کلاس شنای پروانه که نگذاشتید برم این هم از جدول، اَه. باید متن پیامک رو اینطوری بزنین. بنویس:

مصرف کننده عزیز! زمان قطعی برق شما روزهای زوج به صورت روزانه و روزهای فرد به صورت ساعتی می‌باشد. همه با هم برای ایران.

+ خب قربان جمعه‌ها چی؟

- جمعه‌ها اول برق رو قطع کنید بعدش پیامک بزنید که به علت ایرادفنی بوده و تا شنبه بالاخره وصل میشه. همه باهم برای ایران.

+ شنبه هم که...

- آباریکلا پسر. کم‌کم داری راه می‌اُفتی!


رای به ناترازی برق
  • بهزاد توفیق فر
۱۷
آذر

به بهانه نشست ادبی «قرن جلال» در کافه کتاب ماه‌بندان

 

راستش را بخواهید که حتماً می‌خواهید این روزها کمتر دست آدم به قلم می‌رود، بلکه بیشتر به سمت اسلحه و نارنجک و فتاح و عماد و اینها می‌رود. دست من هم از این خواسته دلش! تبعیت می‌کرد تا اینکه عصر یکشنبه گذشته رفتم روبروی سردر اصلی دانشگاه تهران، تا در نشست ادبی زیتون، صدویک‌سالگی جلال را با محمدحسین بدری جشن بخوانیم. اینجا باید دو چیز را توضیح بدهم: اول اینکه چرا مثل اینهایی که ادای ادبیات را درمی‌آورند و خودشان را کتابخوان جا می‌زنند و انگاری که با فردوسی و سعدی، زانو به زانو، نشست و برخاست کرده‌اند، همه را به اسم کوچک با پسوند «عزیز» یا پیشوند «آقا» صدا می‌کنند، نگفتم آقاجلال. چون خودِ جلال آل‌احمد در یک نشستی، وقتی صدایش کردند آقاجلال بیاید صحبت کند، آمد و گفت «آقا» آقام امیرالمؤمنین بود و بس! من جلال آل‌احمدم. این از این.

دوم اینکه چرا می‌گویم جشن بخوانیم. چون اینهایی که می روند چیزی را جشن بگیرند، با این قصد می‌روند که چیزی بدهند و چیزی بگیرند و اگر زرنگ باشند چیزی ندهند، ولی «چیزی» را حتماً بگیرند. اما من و بقیه دوستانی که در کافه کتاب ماه‌بندان بودند رفتیم که یک نفر را برای صدمین بار بخوانیم، با خوانش یک نفر دیگر که بهتر از ما آن «یک نفر» را خوانده بود و صدایش و لحن خواندنش و فراز و فرود کلماتش باعث می‌شد تا خوانشی جدید از جلال داشته باشیم و داشتیم. اینجوری شد که این بار هم به جای اسلحه، دستم به قلم رفت و این خوانش را که مدتها بود در فکرش بودم، قلمی کردم.

جلال آل احمد


طنز را اغلب مردم دنیا می‌شناسند و حتی می‌توانم با جرأت بگویم که آن را با شوخی و لودگی تمیز می‌دهند. حالا توقع دارید در ایران که معدن ادبیات است، تمیز ندهند؟ همین الان، جلوی هر بچه مدرسه‌رویی را بگیرید ضمن بیان چند تعریف کهن و نو از طنز، شاخص‌های طنز فاخر و طنز آبکی را برایتان مرور کرده، نظریه‌ای هم از خودش به آن اضافه می‌کند. با این تعریف کدام تعریف؟ جلال آل‌احمد یک نویسنده طنزپرداز درجه یک محسوب می‌شود در حد ابوالفضل زرویی نصرآباد در شعر. این «محسوب‌شدن» را هم می‌توان در آثارش دید، چون با خودش که سن من قد نمی‌دهد و احتمالاً سن شما هم نبوده‌ایم. آثار جلال آل‌احمد را به طور کلی می‌توان در پنج گروه طبقه‌بندی کرد:

الف- قصه و داستان

ب- خاطره، مشاهده و سفرنامه

ج- مقاله و یادداشت

د- ترجمه

هـ- بیانیه‌ها و نامه‌ها

گرچه در بیانیه‌ها و بیشتر حتی در نامه‌ها هم طنز مخصوص جلال دیده می‌شود و بیش از مجال این یادداشت، نمونه و مثال می‌توان پیداکرد، از این بخش می‌گذریم(بعداً می‌گویم چرا). ترجمه عزاداریهای نامشروع(۱۳۲۲) نوشته آیت‌اللّه سیدمحسن امین جبل‌عاملی، محمد آخرالزمان(۱۳۲۶) از بل کازانوا نویسنده فرانسوی، قمارباز(۱۳۲۷) از داستایوسکی، بیگانه(۱۳۲۸) و سوء‌تفاهم(۱۳۲۹) اثر آلبرکامو، دستهای آلوده(۱۳۳۱) از ژان پل سارتر، بازگشت از شوروی(۱۳۳۳) و مائده‌های زمینی(۱۳۳۴) نوشته آندره ژید، کرگدن(۱۳۴۵) و تشنگی و گشنگی از اوژن یونسکو و عبور از خط(۱۳۴۶) از یونگر که هریک نگاهی نقادانه و طبعاً طنزآمیز به موضوعات مبتلابه جامعه انسانی دارند را هم فعلاً کنار می‌گذاریم و می‌گذریم. می‌ماند مقاله و یادداشت که باور کنید از آنها هم طنز در میاورم و نشانتان می‌دهم انگار که مین از توی خاک(هنوز دلِ دستم در وضعیت فاتح است). یا اصلاً خودتان می‌توانید بروید و بخوانید و با چشم خودتان ببینید و اصلاً مگر می‌شود غرب‌زدگی(۱۳۴۱)، کارنامه سه‌ساله(۱۳۴۱)، ارزیابی شتابزده(۱۳۴۲)، یک چاه و دو چاله(۱۳۵۶) و در خدمت و خیانت روشنفکران(۱۳۵۶) را بدون قلم و کلمه طنزآلود جلال آل‌احمد، اینقدر مؤثر تصور کرد؟ تا جایی که هنوز هم دارد فحش می‌خورد از این جماعت کوته‌بین و کوتوله و غرب لیس.

اما فعلاً از این بخش هم می‌گذریم تا برسیم به خاطره و مشاهده و سفرنامه. گرچه خاطره و سفرنامه هم مشاهده هستند درواقع و فقط نوع بیانشان فرق می‌کند، از اینها هم می‌گذریم چون خواننده فرهیخته دارم هندوانه زیر بغلتان می‌گذارم خود به خوبی می‌داند که بیان آنچه جلال آل‌احمد در اورازان و تات‌نشین‌های بلوک زهرا و جزیره خارک و حتی در همین محله سیدنصرالدین تهران می‌دید، در آن خفقان ساواک و روشنفکری غرب لیس، کاری تقریباً غیرممکن بود نه اینکه فقط خطرناک باشد چه رسد به اینکه نقد هم رویش باشد. لذا بدون زبان طنز و اشاره، کجا می‌توانست بگوید آنچه بر ایران و ایرانی در ‌آن «مشت‌ نمونه خروار» می‌گذشت.

برای سفرهای دیگر و بیرون از ایران هم همینطور بود اما از وجهی دیگر. الان که الان است و سال بیست بیست و چهار میلادی و هر یک آدمی، دوتا گوشی هوشمند و نیمه هوشمند را شب و روز لمس می‌کند، کی جرأت دارد بگوید در خارج از مرزهای ایران خبری نیست یا حداقل آن خبری که می گویند هست، نیست. چنان مثل مار بوآ دورش چنبره می‌زنند و فشارش می‌دهند که آنچه از طفولیت خورده است را با سودش بالا بیاورد. لذا تأیید می‌فرمایید که سفرنامه‌ها و مشاهده‌های خارج از کشور جلال هم به همان زبان اشاره بیان شده و بعضی جاها هم عمداً عریان، که طنز چیست جز اشاره‌ای و عریانی. کتاب‌های سفر روس، سفر آمریکا و سفر اروپا(که هنوز چاپ نشده است انگار) جزء همین گروهند.

 

 

جلال در سفر به ولایت عزرائیل هم صاف توی چشم «بزرگ ارتشتاران» نگاه کرده و گفته چه و چه می‌خوری که رژیم صهیونیستی را به رسمیت می‌شناسی و با این قاتل و کودک‌کش بالفطره، مراوده اقتصادی و سیاسی و غیره‌ای داری. چنانکه در خسی در میقات، توی چشم روحانی‌های آن دوره و پدرش، نگاه می‌کند و می‌گوید که چقدر از وظیفه‌شان در جهاد تبیین دین و شناساندن اسلام واقعی به مردم، کم گذاشته‌اند و چقدر کاش شبیه سیدروح‌اللّه بودند.

و اما می‌رسیم به داستان‌های کوتاه و نیمه‌بلند جلال آل‌احمد که به دلیل ضیق وقت! مروری کلی بر آنها داریم(سردبیر می‌گوید مگر به قبلی‌ها مروری جزئی داشتی؟ که محلش نمی‌گذارم). دید و بازدید(۱۳۲۴)، برخی مسائل و معضلات رفتار اجتماعی و سنت‌های غلط و دگرگونه‌شده را به نقد می‌کشد که البته اندکی خام است. سه‌تار(۱۳۲۷) تلاش اکثریت مردم ایران را برای حفظ فرهنگ در عین فقر مادی و انتقال سینه به سینه آن در هجوم لذت‌جویی و لاابالی‌گری غرب و نظام حاکم نشان می‌دهد. جلال در سه‌تار و زن زیادی(۱۳۳۱) که هر دو از طنزی تلخ بهره می‌برند، به درستی دو مقوله مهم و تأثیرگذار را که آن زمان رو به نابودی و فساد بُرده می‌شد، هدف گرفته‌است: سنت و زن.

جلال آل‌احمد سرگذشت کندوها(۱۳۳۷) را با «یکی بود یکی نبود» آغاز کرده و بیش از هرچیز کار حزبی و تشکیلات دستوری و وابسته را به نقد کشیده و قطعاً نظری بر فعالیت خود در حزب توده و انشعاب پس از آن داشته است، چه وابستگی به دستگاه حاکمه شاهی باشد و چه جیره‌خواری روس و انگلیس.

و اما در مدیرمدرسه(۱۳۳۷)، آل احمد دوباره به فرهنگ باز می‌گردد و ریشه‌های آن فساد و فقر را در آموزش و پرورش می‌جوید و نه فقط در نظام آموزش و پرورش رسمی کشور، که ولنگار بود و با کمی ارفاق، کج و معوج و خنده دار، بلکه در وضعیت کلی آموزش و انتقال فرهنگ در خانواده‌های ایرانی که سلول اولیه آموزش و تربیت بودند و هستند نیز. جلال خودش را اولین بار اینجا بی هیچ اشاره و استعاره‌ای وارد داستان می‌کند و به جای دانای کل، در قالب شاهدعینی شهادت می‌دهد: آنچه می‌گویم و بیشتر از آن را خودم دیده‌ام و لمس کرده‌ام و باورکنید.

جلال آل احمد

 

نون والقلم(۱۳۴۰) نقدی تاریخی است درباره دوره صفویه و نفرین زمین(۱۳۴۶)، نقد نمایش اصلاحات ارضی و اصل ۴ ترومن که برای تحمیق بیشتر مردم ایران راه افتاده بود و در نهایت چهل طوطی(۱۳۵۱) که تلاشی است با مشارکت همسرش سیمین دانشور تا آنچه قبلا در فرهنگ و انتقال آن به نسل جدید به طنز کشیده بود را خود بیازماید. مجموعه شش داستان کوتاه قدیمی از کتاب طوطی‌نامه که با قلم جلال و به زبان جدید نوشته شده است. البته سنگی برگوری هم هست که بیشتر روایتی است درددل گونه تا داستان.

طنز تلخ و در برخی موارد طنز سیاه موجود در آثار جلال، بی‌شک بازتاب تلخی و سیاهی دوره‌ای است که جلال در آن می‌زیست و به نوعی، تجربه زیسته یک نویسنده ایرانی دلسوز و متعهد است که هیچگاه از ریشه‌های دینی خود جدا نشد و همچنان که بندنجات اسلام واقعی را به کمر داشت، گرچه گاهی دور و گاهی نزدیک، اما همواره در دایره یک ایرانی مسلمان گام برداشت.


منتشر شده در سایت راه راه طنز

  • بهزاد توفیق فر
۲۹
مرداد

امروزه گرفتن مخاطب(Follower) از الزامات هر رسانه‌ای است(مارشال مک لوهان، 1825). و هر رسانه‌ای سعی دارد تا با گرفتن مخاطب بیشتر، رسانه خود را در میان رسانه‌های دیگر، رسانه‌ی‌ تـر جلوه دهد(مارشال، 1825). همین امر، رسانه‌های امروزی را به سوی افزایش مخاطب با استفاده از سلبریتی‌ها و چهره‌های مشهور سوق می‌دهد(مک، 1825) و الزاماً به سوی چیزهای دیگر سوق نمی‌دهد(1825). چنانچه پیش از این نیز پسرکان روزنامه‌فروش با فریادزدن نام جنایتکاران، متجاوزان و دزدان کلان، سعی در افزایش مشتریان خود داشتند(لوهان، 1825). این رویه که در این مقاله از درست یا غلط بودن و همچنین از جنبه‌های بی‌اهمیت اخلاقی آن چشم پوشی کرده‌ایم، سالها بعد و با آغاز به کار تلویزیون، خود را بیش از پیش جلوه‌گر ساخته و هر آنچه پیش از آن و از سوفسطائیان یونان باستان تا سینمای برادران لومیر نشان نداده بود را یکجا نشان داد(مار، 1825). البته (شال، 1825) صاحب‌نظران زیادی در حوزه رسانه و حتی در حوزه‌های مرتبط با رسانه مانند تره‌بار، خشکبار، گل‌بار، تیربار و سربار، بر سر قیمت جذب مخاطب و هزینه‌های آن برای رسانه با یکدیگر مباحثه کرده، به چالش پرداخته‌اند(لو، 1825) اما همگی در یک نتیجه متفق‌القول بوده‌اند و هستند که گرچه جذب مخاطب به هرقیمتی باید صورت پذیرد (هان، 1825) اما چون رسانه هم باید نان بخورد لذا مخاطب باید هزینه جذب خود را به رسانه، بپردازد(همان). «یورگن هابرماست» در کتاب «چه کسی مخاطب مرا قورت داد» در تأیید این نظریه آورده: هر رسانه‌ای برای توسعه خود باید مانند گراز به ارزشهای انسانی حمله‌ور شود و از آغشته شدن به ... خود نهراسد در عین حال هر ذلت و رذیلت حیوانی را برای جذب مخاطب برخود هموار سازد (Az Mast ke bar Mast,1825).

گذشته از این، نکته بی‌اهمیتی که در ابتدای توسعه فعالیت رسانه‌ها ممکن است اندکی آنها را درگیر خود نموده، از سرعت توسعه آنها بکاهد؛ همین ارزشهای انسانی است(Jackie Chan,1825) که برخی متفکرین اغلب شرقی و تندرو، آن را به اشتباه، ملاک و معیار پیشرفت توأمان رسانه و مخاطب می‌دانند و این در حالی است که برخی از آنها پارا فراتر نهاده، رسانه را در آموزش و پرورش و هدایت انسانها به سوی کمال بشری، مسئول می‌دانند(یعنی چه واقعاً؟!). بدیهی است که متفکران رسانه غربی، خصوصاً پدر و مادر و عمه (Aunt) و بقیه فک و فامیل رسانه‌های نو، در تئوری، با رد این نظریه متفکرین شرقی و در عمل، با ساقط کردن ماهواره‌ها و تحریم رسانه‌های این طرفی، ثابت کردند این نظریه انسانی رسانه، خیلی بی‌مزه و بی‌معنی است و نظریه خودشان و افرادی چون مارشال مک لوهان خیلی هم درست و کاربردی و علمی است (مُرداک، 1825). در پایان نقل جمله معروف نظریه‌پرداز معروف رسانه، معروف به بادی‌بیلدینگ رسانه، سناتور آرنولد شوارتزینگر خالی از لطف نیست. وی در پشت صحنه یکی از فیلمهایش خطاب به کارگردان فیلم گفت: دنده مخاطب نرم(همان).


  • بهزاد توفیق فر
۱۵
مرداد

نگاهی به جایگاه و نقش طنز در جبهه‌های جنگ

 

طنز، در میان ایرانیان همواره چون عصای موسی بوده که «هِیَ عَصَایَ أَتَوَکَّأُ عَلَیْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَىٰ غَنَمِی وَلِیَ فِیهَا مَآرِبُ أُخْرَىٰ»(طه ۱۸) و خصوصیت متمایزکننده آن با جایگاه و کاربرد طنز در میان سایر ملل کهن، همان «مَآرِبُ أُخْرَىٰ» است. زیرا اولین و شاخص‌ترین کاربرد طنز، جلب و تمرکز توجه عمومی به نقطه‌ای یا ایرادی یا عدم تناسبی است که بنیان انسانیت یا جامعه انسانی را تهدید و تحدید می‌کند؛ اما بیش از این کاربرد، طنز برای ایرانیان استفاده‌های دیگری داشته است. این استفاده‌های دیگر، خصوصاً پس از ورود ادبیات عرب به ایران و جهش رو به کمال ادبیات پارسی با تکیه بر آن، بیش از پیش گستردگی و نمو یافت. یکی از این کاربردها نجات تاریخ از دست تاریخ‌نویسان درباری و فشار شاهان و حاکمان و صاحبان زر و زور بوده است. بیان حکایات و اشعار طنزآمیز که لایه پنهان ثبت تاریخ و افشای نقش افراد و جریانات تأثیرگذار هر دوره را با خود به قرن‌های آینده می‌برد، یکی از «استفاده‌های دیگر»ی است که ایرانیان از طنز می‌بُرده‌اند.

 

انتقال تجربه و فرهنگ به نسل آینده، آموزش احکام و مهارت‌های زندگی به جوانان، اصلاح رفتارهای غلط اجتماعی و خرافی و بسیاری دیگر از کاربردهایی که ایرانیان از طنز می‌بُرده‌اند نیز مؤید همین مطلب است. صدالبته «استفاده‌های دیگر» طنز نزد ایرانیان در این نوشته محدود نمی‌گنجد و ما نیز قصد بیان همه آنها را نداریم؛ اما نکته‌ای که منظور نگارنده این سطور است، اینکه علاوه بر همه استفاده‌هایی که برای عصای موسی توسط ایرانیان برشمردیم، هر جا که دشمن از پشت سر در تعاقب بوده و نیل خروشان در مقابل، راه را سد نموده، ایرانیان با عصای طنز راهی از میان نیل برای خود گشوده‌اند و پیش رفته‌اند. نمونه بارز این راهگشایی را می‌توان در هشت سال دفاع ‌مقدس دید.

 

مرحوم کیومرث صابری‌فومنی در دو کلمه حرف حساب که در همان سال‌های دفاع‌ مقدس، ستون ثابتی در روزنامه اطلاعات داشت می‌گوید: «من در مقام طنزنویس، به اصطلاح بچه‌های جبهه، تخریب‌چی هستم؛ اما در این تخریب هم، قصد حمایت و تأیید خوبی‌ها را دارم. یعنی با این هدف می‌نویسم.» گزیده دو کلمه حرف حساب گل آقا / سروش تهران ۱۳۷۰ چاپ دوم این همانی مورد استفاده «گل‌آقا»، مؤید حضور پررنگ طنز در جبهه و ارتباط دو سویه ادبیات شهر و جبهه از مدخل طنز است. طنز در جبهه‌های دفاع‌مقدس به گواهی خاطرات، کتاب‌ها و مقالات منتشر شده پس از آن، بسیار بیش از شهر و خلوت نشست‌های ادبی به کار می‌آمده است. کتاب‌هایی مثل: «فرهنگ جبهه» در سه جلد شوخ طبعی‌ها، پاتک تدارکاتی، جنگ دوست‌داشتنی، چشم‌های خردلی و بسیاری نوشته‌های داوود امیریان، اکبر صحرایی و دیگر نویسندگانی که اغلب، خودشان در صحنه‌های دفاع‌مقدس حضور داشتند و راوی طنازی جهادگران ایران اسلامی هستند.

 

شاید سوال این باشد که طنز و خنده را به جبهه وجنگ و خون چه‌کار؟ و اگر بخواهیم به صورت خلاصه به این سوال پاسخ دهیم، باید به موارد زیر اشاره کنیم. پیش از آن، باید یادآور شد که این موارد چه طنز مبتنی بر موقعیت بوده باشند و چه موقعیت طنزآمیز، غالباً ساخته و پرداخته خودِ رزمندگان و حاصل ذوق و معرفت آنها بوده است و چه بسا هنرمندانی که برای ارائه محتوای طنز در قالب‌های مختلف هنری در جبهه‌ها حضور می‌یافتند؛ اما داشته خویش بازنهاده و به کسب آنچه خلاقیت و ذوق رزمندگان خالقش بود، می‌پرداختند.

 

شرایط نابرابر جنگ، چه از نظر امکانات و لوازم فنی و چه نیروی انسانی و شرایط محیطی، حفظ و ارتقای روحیه رزمندگان را دشوار و اغلب ناممکن می‌نمود. روحیه طنزپرداز ایرانیان و استفاده از طنز، بیش از هر عامل دیگری، به حفظ و ارتقای روحیه رزمندگان و گذر از بحران کمبودها کمک می‌کرد. کمبودهای موادغذایی، لباس، ملزومات پزشکی و که شاید یک هزارم آنها در شرایط عادی، حرکت را از انسان سلب و او را متوقف کند. حفظ روحیه خانواده‌ها در پشت جبهه و تقویت قوای روحی آنها برای پشتیبانی رزمندگان را نیز می‌توان از کارکردهای طنز برشمرد.

 

حضور رزمندگان از اقوام، نژاد و فرهنگ‌های مختلف ایرانی (حتی افغانستانی) در کنار هم و به اجبار جنگ، بدون آنکه فرصت و امکان کسب آشنایی‌ها و آمادگی‌های لازم را برای این برخورد و همزیستی فرهنگی داشته باشند، می‌توانست عامل بروز بسیاری ناهنجاری‌ها و درگیری‌ها شود. گرچه کلیت این مشکل، با وجود هدف مقدس واحد و نگاه همه رزمندگان به ولایت، فرصت بروز و ظهور نمی‌یافت؛ اما مسائل کوچک و خرده مشکلات فرهنگی، همواره می‌توانست باعث بروز مشکل و مانع حرکت جهادی رزمندگان شود که بخش اعظم آن به مدد طنز و نگاه طنازانه، از بین می‌رفت یا حل می‌شد.

 

انسان هرچه بزرگ و قوی‌دل باشد باز هم خصوصیات ذاتی انسانی، وی را از ترس‌ها و کمبودها برحذر می‌دارد و دلش را در مواجهه با مرگ و نظایر آن می‌لرزاند؛ اما یکی از قوی‌ترین و مؤثرترین ابزارهای مقابله با این ترس‌ها و نگرانی‌ها و گذر از آنها بدون اثرپذیری منفی، استفاده از طنز است. به سخره گرفتن مرگ و ترس و به خنده گذشتن از کمبودها، هنری بود که جهادگران مسلمان هشت سال دفاع ‌مقدس از آن بهره بردند. در روزهایی که دشمن، به پشتوانه دنیایی از پول و تسلیحات، پاسخ یک گلوله تفنگ را با بارانی از موشک و خمپاره می‌داد و ما حتی سیم‌خاردار برای راه‌بند نداشتیم.

 

یکی از تفاوت‌های اصلی و مهم دفاع ‌مقدس با دیگر جنگ‌های بزرگ و کوچک جهان، آن بود که رزمندگان فقط به فکر جنگیدن با دشمن متجاوز و راندن او از خاک وطن نبودند، بلکه از فرصت با هم بودن و نزدیکی به انسان‌های وارسته‌ای که به زودی پر می‌کشیدند، استفاده میکردند و به ارتقای عقیدتی و دینی خویش و یکدیگر می‌پرداختند و چه ابزاری برای آموزش فوری، مؤثر، ماندگار و کم‌هزینه، بهتر از طنز؟ آموزش احکام، اصول عقیدتی و معرفی الگوهای دینی برای زندگی بهتر و خدایی‌تر، همچنین اصلاح رفتارهای غلط و رفع شائبه‌ها و شبهه‌های ذهنی و عملکردی، با زبان طنز ممکن می‌گردید. این رویکرد که در قالب امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر تعریف و پی گرفته می‌شد، برای هم‌رزمان و هم‌سنگران از جنس طنز و فکاهه و لطیفه و برای مسئولین و مقامات کشوری و لشکری، گاه با هجو و هزل، دنبال می‌شد.

 

تحقیر دشمن بیرونی و درونی، کوچک شماردن مکر ابلیس و شیطان بزرگ و حتی دشمن بعثی که در مقابل بود، از بزرگترین کاربردهای طنز در جبهه‌های دفاع ‌مقدس بود. حرکتی هوشمندانه و مؤثر، که هم‌زمان علاوه بر بالا بردن روحیه و انگیزه جبهه خودی، روحیه دشمن را تضعیف می‌کرد و امید او را به شکسته ‌شدن جبهه‌ها به سبب کمبودها و ناملایمات، به ناامیدی تبدیل می‌نمود. حرکتی که امید را با «لبخند بزن بسیجی» حق راهیان سه راه شهادت می‌دانست. برای نمونه، بد نیست این روایت را از کتاب پاتک تدارکاتی نوشته مجتبی سلطانی بخوانید:

 

«سپیده‌دم بود که دیدم کسی کلید به در انداخت و آهسته وارد شد. دیدم احمد است که با سروچشم مجروح، پاورچین پاورچین خودش را به اتاق رساند. گفتم خیر است ان‌شاء‌الله. چی شده؟ جاخورد. کمی مکث کرد و گفت: هیچی نیست مادر، پشه رفته بود تو چشمم، درش آوردن. لامپ را روشن کردم. دیدم ترکش‌ها جای سالم برای سرش نگذاشته‌اند. یکی از ترکش‌ها هم به چشمش خورده بود. اشک در چشمانم جمع شد. با این وجود خودم را کنترل کردم و گفتم: خدا این پشه‌ها رو لعنت کنه، عجب بلایی سرت آوردن، یادت باشه مادر از این به بعد با خودت پشه‌بند ببری» مجتبی سلطانی ۱۳۸۴ پاتک تدارکاتی قم نشر مجنون ص۴۳

 

منتشرشده در فصلنامه کتاب شیرازه

  • بهزاد توفیق فر